نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٦

باز برفت سرما....باز برفت باد و بوران.....باز زمانه سکوت خش خش برگهای زرد فرا رسید.....باز سفیدیها سبز شدند....آری بهار آمده ....همچو سالهای قبل....امروز روز شکوفه و بلبل و سبزه و هوای لخت بهاریست....اما دیروز روز بوران و سرما و تاریکی سیاه زمستان بود.....بهار به ظاهر مطبوع است اما زمستان به حقیقت استوار و زاینده.....زاینده از آن جهت که اگر برف و باران آن نبود دیگر بهاری هم در کار نبود.

ای زمستان سرد.....ای زمستان سیاه......ای زمستان طوفان زا....دوستت دارم زیرا اگر بهاری هست از توست......تو آبستن بهار بودی ای مادر.

اما موجودی در خواب بهاری فرو رفته است......او که در زمستان به همراه طوفان قدرتش را به بندگان حقیر نشان می داد و همچو اسبی چموش دلهای سیاه را در می نوردید...شیطان را گویم ای عزیز....بهار فصل به خواب رفتن شیطان است....اگر این زمین امروز گرم است دلیلش آن است که نفس گرم شیطان به خواب رفته  آن را چنین گرم کرده است.....گلها و بلبلان و چمن و درختان شادابی خود را از عزیزی دارند که امروز بهاری به خواب بهاری فرو رفته است...آری شیطان مظهر سرور است و آبستن زندگی.....سبزی درختان همانا اشک سبز شیطان است که چنین در طلب خداوند امروز بهاری به خواب بهاری فرو رفته است.....او را سالهاست که بد نام کرده اند اما بدان که او عاشق خداوند است و تشنه یک بوسه خداوند......این بوسه من و تو هستیم.......آری آدمی بوسه شهوت انگیز شیطان است به گونه مقدس و روحانی خداوند.....بوسه ای که هرگز به انجام نرسید و لبان آتشین شیطان سالهاست که تشنه آن است.

عزیزان.....سروران......عیدتان مبارک و ایام به کام.

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٦

حس عجیبیست......شور و حالی بس خروشان.....عشق را گویم عزیز...که اگر چنین نباشد عشق نیست.

به یک نگاه خیره می برد هوش...می برد عقل......عشق را گویم عزیز......که اگر اینچنین نباشد عشق نیست.

عقل را با عشق نتوان در یک ظرف ریخت.....اگر بریزی ظرف شکسته عشق فرار می کند......حیف عشق نیست؟

عشق همانیست که مجنون را مجنون کرد.....آیا جنون را با عقل کاریست؟

همان برق چشم...همان دست گرم......همان بوسه های آتشین.....همان بی عقلی....آری عشق همین است....اگر چنین نباشد عقل است و عقل را با عشق نتوان در یک ظرف ریختن.

عشق همین است.....خواستن جنون آمیز...بی قراری دل از برای زیارت لیلی......آیا شنیده ای که فلان عاشق خود را کشت؟......آری عشق یعنی همین...که اگر چنین نباشد عشق نیست.....عقل است و بس.

به این کاری ندارم که عشق حقیقی چیست....عشق به خداوند است یا عشق به دختر همسایه.....کار من با همان اشکیست که از دیدگان نیاز فرو می افتد.....خداوند و عرفان و ایمان را دوست می دارم....اما گیسوان آتشین معشوق را چه کنم؟

آنچه از عشق حقیقی و عشق مجازی گویند درست....عرفان و عشق به خدا بسیار عزیز و قبول....اما هر چیز به جای خود نیکوست....شب زنده داری و نماز شب و عبادت و شریعت به جای خود......نوازش گیسوان شهوت و بوسه های لذت بخش قلوه لب یار به جای خود.....آن یکی عرفان و سماع است و این یکی عشق و لذت....هیچکدام برتر و نکوهیده نیستند.....آن یکی شرط بندگی و این یکی لازمه حیاط.

چون عشق باشد امید زندگی هم هست......نا امیدان دل به کسی نداده اند....که اگر خلاف این بود امیدوار و مسرور بودند.

در آخر ای عزیز تا در این جهان مادی زنده هستی با ید قانون ماده را بشناسی و زندگی کنی.....عشق و شهوت غذای روح تو می باشند.....همانطور که تنفس می کنی و غذا می خوری.....حضرت دوست تو را اینطور آفریده و امیال مادی را در تو قرار داده که در این زندگی مادی زنده باشی و عبادتش کنی.....اگر غیر از این بود هیچ رسولی بعد از نماز و عبادت خداوند به هنگام شب در بستر کنار همسرش نمی آرمید.....که اگر بد بود و نکوهیده هیچگاه خداوند در وجود آدمی نمی آفرید......عشق حقیقی و غیر حقیقی ندارد.....عشق عشق است و بس....اگر محبت و دوست داشتن و فلان و فلان را  عشق حقیقی می دانید در اشتباه هستید....باز تکرار می کنم که عشق همان شعله ای هست که بر جان شما می افتد...شعله ای که از چشمان خمار آلود یار می آید......آری بوی شهوت هم می دهد....که هیچ عیبی هم ندارد....که شهوت قوت برای ادامه حیات و سلطان زمین است.....آیا هیچ به این فکر کرده اید که در عالم شهوت هم می توان عارف شد؟ شهوت هم مثل تمامی آنچه خداوند در درون ما قرار  

داده است مقدس و زیباست.....تا جایی که نشود ابزاری برای لذتهای حرام .

 

ای عزیز....عاشق باش به مفهوم حقیقی عشق.

 

 

 

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٠

عزیزان.....گهگاه از دوستان حرفهایی می شنوم که دال بر عدم اطلاع از انتخاب صحیح همسر هست....این شد که چند کلام گپ دوستانه من رو تحمل کنید......آرزوی من خوشبختی خود و همه دوستانه....پسر و دختر.

 

راجع به انتخاب و ازدواج سخن بسیاره.....من قبلا" هم در حضور  دوستان راجع به این مهم صحبت کردم....ازدواج......این کلمه هیچوقت در ایران به درستی معنی نشده......در کشورهای دیگه ازدواج مساوی با ((زن خریدن)).....یا مرد به نوکری گرفتن ویا به شوهر فروخته شدن نیست....این نیست که یه پسر بره خواستگاری 50-60 تا دختر بعد بیاد خونه سبک سنگین کنه و یکیشون رو با تردید انتخاب کنه......همون کاری که هنگام خرید کت شلوار ویا ماشین و خونه و چمیدونم هزلر چیز دیگه میکنه.....زن جنس نیست.....قابل خرید و فروش نیست.....گو اینکه خیلی از دخترها خودشون می خوان اینگونه باشه و حتی بعضی ها وارد چنین بیزینسی میشن و خودشون رو با تبلیغ می فروشن....زن یک انسانه....یک شریکه...یک مکمله.....یک مادره....بدون اون هیچ مردی قادر به ادامه حیات نیست.....مرد هر کاری در زندگیش میکنه...هر موفقیتی که کسب میکنه به خاطر جنس مونثه..به خاطر اینکه زن رو خوشبخت تر کنه به خاطر اینه که پیش یارش بیشتر جلوه کنه.....آره این نوعی خودنمایی برای مرده.

در کشورهای دیگه وقتی پسری با دختری آشنا میشه با هم معاشرت میکنن......همدیگرو می شناسن....اگر به هم علاقمند شدن با هم ادامه میدن و اگر علاقه ای نبود با خوبی و خوشی ارتباطشون رو تموم می کنن(همون چیزی که تو ایران خیلی کم پیش میاد).

اگر علاقه در بینشون بود ادامه میدن...ادامه میدن....عاشق میشن...با هم زندگی می کنن....مثل زن و شوهر...همدیگرو تو مهمونی... تو مسافرت.....سر میز غذا.....تو جر و بحث .....رو تخت....تو حموم  تجربه می کنن....وقتی هر دو به این نتیجه رسیدن که بدون هم نفس نمیتونن بکشن...بدون بودن در کنار هم روزها با غم و دلتنگی حروم میشه...اونوقته که با هم ازدواج می کنن.....آیا این درست نیست؟.....آیا این روش صحیح انبخاب همسر نیست؟.....بر منکرش لعنت!

حالا ما تو ایران زندگی می کنیم......با این فرهنگ که کاریش هم نمیشه کرد....پس تکلیف چیه؟...آیا ما هم باید بریم خواستگاری و زن بخریم؟.....آیا شما دخترها باید به فروش برین؟...خیلی هنر کنیم با دوست دخترمون یا دوست پسرمون که چند سالی هست می شناسیمش ازدواج کنیم که حد اقل ندیده و نشناخته نباشه....گو اینکه خیلی از اینجور ازدواجها هم عاقبت خوشی نداره....یا دختره دنبال پول پسره بوده و اصلا"دوستش نداشته ویا پسره به دنبال چشم و ابروی دختره  یا پول باباش بوده.....میدونی آخر عاقبت این نوع ازدواجها به کجا کشیده میشه....یا به خیانت اگرشهامت و جربزه نباشه.....یا به افسردگی اگر وجدان باشه.....یا به تلاق اگر جرات و جربزه باشه .....دو مورد اول زندگیرو نفله میکنه و مورد آخر شاید فرجی باشه.....و هر سه مورد بچه های این ازدواج رو نفله می کنن.

چه باید کرد؟.......چه کنیم؟......چه کنیم که نفله نشویم و نفله نکنیم...هیچ.....خیلی ساده....چشمانمون رو باز کنیم و سعی کنیم همسری رو انتخاب کنیم که مناسبمون باشه.....توجه کنید که همسری که مناسب من هست ممکنه مناسب تو نباشه عزیز......ای دخترها و پسرها ....ببینید ذائقه دهانتون چیه و بر مبنای همون انتخاب کنید...توجه داشته باشید که من شیرین پلو خیلی دوست دارم اما تو ممکه دوست نداشته باشی....این دلیل نمیشه که شیرین پلو ذاتا" بده.....شرین پلو برای تو بده........چنان که تو خرشت کرفس دوست داری و من از اون متنفرم......نگذارید وز وزهای دیگران در گوش شما خامتون بکنه و انتخابی بکنید که مناسب شما نباشه.....این دیگران پدر و مادر شما و دوست و آشنا هستند.

و اما فاکتورهایی که باید در طرف باشه جهت انتخاب درست....ما دوگونه فاکتور داریم.......فاکتورهای عام و فاکتورهای خاص...نجابت....زیبایی....تحصیلات.....اخلاق....درآمد بالا و مانند اینها چیزهایی هستند که همه از اونها خوششون میاد....اینها فاکتورهای عام هستند.....آیا شنیدی که دختری بگه من از پسر بی ریخت خوشم میاد.....نه والا....مگر خل شده باشه.....یا پسری بگه من دوست دارم یارم فقیر باشه یا نجیب نباشه؟.....نه.

اما فاکتور های خاص.......همونهایی هستند که ممکنه تو خوشت بیاد اما من بدم بیاد....این بر میگرده به ذات و نیاز روحی و جسمی ما...مثلا"من دوست دارم همسر آیندم خوش سرو زبون و لوند باشه اما ممکنه تو بگی نه باید آروم و کم حرف باشه...ممکنه من بگم برام خیلی مهمه که هیکل شهوت بر انگیز داشته باشه و یا مدیر و پر انرژی اما تو ممکنه بگی من چنین چیزی رو دوست ندارم....من عاشق دختر عارف و آشنا به روانشناسی هستم اما ممکنه تو بگی اینجور دخترها دیوونه هستن!

دوستان توجه کنید که قدرت حفظ زندگیه فاکتورهای خاص به مراتب بیشتر از فاکتورهای عام هست .....فاکتور های خاص همون چیزهایی هستن که دل میخواد....همون چیزهایی که ما دوست داریم طرفمون داشته باشه تا از وجودش لذت ببریم......تا دلمون براش تنگ بشه ....نیاز ما...گرسنگیهای ما....تشنگیهای روح و جسم ما بر میگرده به همین فاکتورهای خاص.

عزیزان.......تورا به خدا فاکتورهای خاص رو فدای فاکتور های عام نکنید......به خاطر پول فلان پسر ریز جسه با بدنی کم مو خودتون رو از سینه ستبر و پشمالویی که سالها آرزوش رو داشتین محروم نکنید....ببخشید که من اینجور مثالها رو میزنم .....شاید با هم اگر خودمونی باشیم مطلب بهتر روشن بشه......و یا به خاطر تحصیلات فلان پسر که تا دهنش رو باز میکنه انگار سیب زمینی  داغ انداختن تو دهنشه و به جای حرف زدن ونگ ونگ میزنه خودتون رو از کلام گرمی که سالها بهش فکر می کردین محروم نکنید....و شما دوستان هم جنس.....به خاطر اینکه بابای دختره فلان پزشک متخصص معروف هست و دخترش سر جمع 40 کیلو بیشتر وزن نداره خودتون رو از بدن تو پر و هیکل زیبا که یک عمر آرزوش رو داشتین محروم نکنید.....همین محرومیتها باعث افسردگی یا خیانت یا جدا شدن از همسرتون میشه...شاید بگین که این کشیش بنده خدا چقدر کوچه بازاری حرف می زنه....به حرفهای من نخندین که زندگی چیزی نیست به غیر از همین چیزها....به غیر از نگاهی که آتش بر جان شما می افکنه...به غیر از دستان گرمی که به هنگام رانندگی قوت قلب شماست....به غیر از عشقی که به همسرتون دارید و دل تو دلتون نیست که زنگ شرکتتون بخوره و بدو بدو بیایین خونه و همسرتون رو در آغوش بکشید....امروز بحث من همین هست...نمی خوام حرفهای گنده گنده بزنم....بزارین خودمونی باشیم و گپی بزنیم.

من یه دوستی دارم که بسیار برام عزیزه ...مادر این دوستم  معروفترین مزون لباس در شمال شهر رو داره و اکثر دخترها این خانوم محترم رو میشناسن  این خانم زنی هست باهوش....مدیر و خوش سلیقه با عمری تجربه از زندگی خود و زندگی مشتریانش.....یک روز من ازایشون پرسیدم  پس تکلیف در انتخاب همسر چیه.....به من گفت ((تکلیف یک زندگی پشت در بسته اتاق  خواب معلوم میشه))!!!!!.....شاید این همون چیزیه که برای شما دخترها در اولویت آخر قرار داره و شاید بعضیها بگن که این خانوم عجب حرف مفتی زده....اما من به شما میگم که زمانی که زن و شوهر در نیمه شب لخت و عریان سلول به سلول بدنشون با هم در تماسه و هر دو از این بزم محرمانه لذت می برن و قند تو دلشون آب میشه .....نا خداگاه پیمانی بس محکم بینشون بسته میشه که خودشون هم خبر ندارن و تا روز قیامت بندهای دلشون با گره های کور باز نشدنی به هم وصل میمونه......وای از روزی که اشتیاقی به هم آغوشی نباشد....اینجاست که جوانه های خیانت از قطرات نیاز و شهوت سیراب می شوند.

دوستان.....آنچه می پندارید در زندگی  مهم است مهم نیست و آنچه می پندارید مهم نیست بسیار مهم است.

ما گفتیم و گذشتیم.....شما بگیرید و ببرید.

الهی......ای قدرت لا یتناهی.....ای قادر متعال ....ای دانا.....ای توانا.....مارا به آرزوهایی که خود در دل ما نشاندی برسان.

آمین

 

 







 

نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٥

تو اين دنيا خيلي چيزها هست كه ما از اونها بي خبريم...خيلي چيزها هست كه جلوي چشممونه و ما بهشون بي توجهيم...چيزهايي كه ارتباط مستقيم با خوشبختي ما دارند....ارتباط مستقيم با سرنوشت ما دارند.

ذهن...فكر....نيت.....اين هم يكي از همون چيزهاست كه فرمان زندگي مارو به دست داره.....عزيزان از كنار افكاري كه به ذهنتون مياد ساده نگذريد....افكاري كه آرام آرام در مغز شما ريشه مي دوانه.....افكاري كه باعث ميشه ذره ذره شخصيت شما تغيير كنه بدون اينكه خودتون متوجه بشين....درست مثل يك باريكه آب....مثل يك جوي كوچك كه آرام آرام سنگ سخت رو سايش ميده...نگذاريد كه افكار سمي روح شمارو آروم آروم سمي كنه...مطمئن باشيد كه خود شما از اين سايش بي خبريد....به چند سال قبل نگاه كنيد....چگونه مي انديشيد؟...ببينيد كه چه اعمالي رو انجام نمي داديد اما امروز به راحتي انجام مي دهيد.....ببينيد كه معيارهاي شما چگونه آرام آرام تغيير شكل دادن و شما از اين تغيير بي خبر بوده ايد...و مخفي بودن اين تغيير همانا نتيجه گذر سالها و مرور آرام آن مي باشد.....يك آدم كش در روز اول كودكي معصوم بوده....آرام آرام ذهن خود را رها كرده و افسار آن شل كرده .....يادتان باشد تغيير شخصيت شما بسيار كند است....كندي اين تغيير نمي گذارد شما از اين تغيير آگاه شويد....آرام....آرام.....آرام......به بلنداي كوه مي برد و آرام....آرام......آرام.....به دره نيستي مي افكند....باشد كه همگي با عشق به هم به بلنداي خداوند صعود كنيم.

در آخر عزيزان مراقب نيات خود باشيد زيرا افكارتان ميشود....مراقب افكار خود باشيد زيرا اعمالتان مي شود....مراقب اعمال خود باشيد زيرا عادتتان مي شود...مراقب عادات خود باشيد زيرا شخصيتتان مي شود...مراقب شخصيت خود باشيد زيرا سرنوشتتان مي شود.

پس آنچه در ذهن مي گذرانيد رقم مي زنيد سرنوشتتانرا....مواظب باشيد.

 







 

نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱۱

يه چيزهايي رو ما فراموش كرديم....چيزهايي كه بايد تو زندگيمون باشن .....بايد باشن تا حال ما بهتر باشه.....تا روحمون سبك باشه....تا آروم باشيم.

هر روز صبح كه به محل كارم ميرم از روي پل اتوبان همت كه از روي اتوبان مدرس رد ميشه عبور مي كنم.....نميدونم تا حالا از روي اين پل به كوهها نگاه كردين؟....به پارك جنگلي اطراف اتوبان مدرس نگاه كردين؟.....درختاش ديگه خيلي بلند شدن....درست انگار تو جاده چالوسي....نور صبحگاهي خورشيد مي تابه تو درختا....انگار مه اونارو پوشونده.....آدم دلش مي خواد بره لاي درختا صورتشو روبه خورشيد كنه و از طبيعت انرژي بگيره.

اين زندگي ماشيني آدمو ديوونه مي كنه.....منو تو مليونها سال پيش به دور از فلز و بتون تو جنگل آزاد و رها زندگي مي كرديم.....تو بيشه ها بدون هيچ دغدغه اي راه مي رفتيم و از زمين انرژي مي گرفتيم....اين لازمه ادامه حياط انسانه...نبايد مشكلات زندگي ما رو از طبيعت و ذات اصلي خودمون دور كنه.....طلوع خورشيد رو با عظمت خودش ببينيد....شما رو از افسردگي نجات ميده.....بزارين خورشيد تا مغز استخونتون رو گرم كنه....بزارين مستتون كنه....بزارين عاشق بشين....عاشق خداوند خورشيد.

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٧

چه رود پر خروشي.....چه آب رونده اي......چقدر پر قدرت....چقدر رونده.....مي رود و مي رود و مي رود.....مي برد.....به جايي كه خودش مي خواهد نه جايي كه تو مي خواهي......دست و پا نزن كه فايده اي نداره....آنان كه خواستند بر خلاف اين رود شنا كنند نابود شدند...غرق شدند....فنا شدند.

بگذار به هر كجا مي خواهد تورا ببرد......بگذار خداوند سر گرم بازيش باشد.....بگذار آنچه بر تو نوشته اجرا شود....بگذار سرنوشت تو را با خود ببرد....آنان كه دست و پا زدند نابود شدند.

بگذار خدا بازي كند.....بگذار خدا و شيطان سرگرم بازي باشند و تو مهره اي از براي بازي آنان.....راستي بازي چند چند است؟..شيطان جلوست يا خداوند؟.....دستور خداست كه كاري كن خداوند برنده شود نه شيطان......دو يار عاشق مشغول بازيند و تو بنده مفلوك زمين بازي آندو.

اصلا" نكند كه شيطان خاطر خواه خداست...نكند كه خداوند از روي نازش است كه سالهاست پشت به شيطان كرده است.....شايد هم ايندو عزيز روزي عشق خودرا به هم نشان دهند و جلوي بندگان همديگر را در آغوش كشند...آنروز من و تو هستيم كه بازنده هستيم....باختيم......نابود شده ايم.

نمي دانم چه بگويم......همينقدر مي گويم كه اي خداوند....اي صاحب عشق......بندگان خودرا قرباني اين بازي مكن......بازي عاشقانه اي كه سالهاست با شيطان به راه انداخته اي ......و جگر پر خون ما را زين بازي دريده اي.....همان به كه آدم را به بهشت برگرداني و حوارا در دامن او قرار دهي تا آرام باشند......بگذار حوا  سيبهاي سرخ پر شهوت را تكه تكه با دهان خود در كام آدم جاي دهد تا آدم جان ديگر يابد......تو نيز اختلاف ديرينه خود را باشيطان به كنار گذار و دست در دست هم به گردش در كائناتي كه خود خلق كرده اي رويد.

 

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٩

حالي بس عجيب در من افتاده.....گويي از آسمانها قدرتي مرا ياري مي كند.....اما نه.....گويي اين قدرت از اعماق وجودم مي جوشد...كسي آنجاست.....او هست....نگاهش را حس مي كنم....صدايش را نمي شنوم اما بر قلبم مي آيد....پيش همه هستم و نيستم....هستم و نيستم.

او كيست كه مرا مي خواند؟...گويي مرا برگزيده كه مامور او باشم....صدايش را مي بينم و نگاهش را مي شنوم.....در وجودم قدرتي اهريمني آمده....گويي هر آنچه خواهم توانم.

دلم عاشق است.....اشك در چشمانم مي آيد....نه اشك حزن بلكه اشك شور...اشك شوق....اشك عشق.

اما اين عشق چيست كه مرا مي خواند؟....باز تاريك شد....خلوت شد...سكوت...سكوت....سكوت.

چه تاريك....چه دنج.....سو سوي نوري را از لابلاي گوشه دنج مي بلعم....شوق عبادت در من آمده اما عبادت كدامين خدا؟..عبادت كدامين شيطان؟.....باز او مي آيد....در مغزم زمزمه مي كند كه از قدرت خود به تو مي دهم تا برگزيده باشي....او كيست؟....آيا او خداست يا اهريمن؟....بوي خدا را مي دهد و هيبت شيطان را دارد.

هرچه هست چه زيباست....گويي قامت مردانه  و لوندي زنانه دارد.....همان زنان مدير و  مقتدري كه با يك اشاره آدمي را سحر مي كنند.

من عشق را به يك لحظه ديدار چشمانش مي فروشم...چشماني نافذ و زيبا....چشماني گود رفته و قدرتمند....چشماني سياه شايد هم رنگين....چشماني كه از آن جوي قدرت روان است......همچو گرگ كه زير نور ماه فرياد تنهايي اش را سر مي دهد......چه چشماني.....چشمان شيطان.

چه آسمان سرخ است.....گويي خداوند خون گريه مي كند يا شايد جگر شيطان باشد كه چنين خون است.....باز آمد....آن حس عجيب....قدرتست قدرت.....تواناييست توانايي......گويي مرا حمايت مي كنند...اما آنان شياطينند يا فرشتگان؟

چه پر شدم....چه مست شدم.....چه صلابتي دارم.....صلابت شيطاني!

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۳

سلام عزيزان......اميدوارم همگي خوب و سرشار از عشق و اميد باشيد......حتما" مي دونيد كه اين روزها فيلم ((رنجهاي مسيح—the passion of Christ ))  روي پرده سينماهاي امريكا اكران هست...تا اين لحظه  پر فروشترين فيلم سال شناخته شده....خيلي هم سر و صدا كرده...يهوديان به اين فيلم اعتراض كردن....دليل اعتراض اونها اين هست كه در زمان حضرت مسيح هيچگاه يهوديان چنين رفتاري رو با مسيح نداشته اند.

يك نسخه از اين فيلم به دست من رسيد....نگاه كردم...گريستم....گريستم....گريستم......ديالوگهاي بسيار قوي....نور پردازي فوق العاده....زاويه دوربين فوق العاده....موزيك متن فوق العاده...موزيكش خيلي به موزيك فيلم آخرين وسوسه هاي مسيح نزديكه...مي دونيد كه موزيك آخرين وسوسه ها ساخته موريس جار هست...موريس جار پدر جان ميشل جار آهنگساز معروف فرانسويه.....آهنگ متن فيلم محمد رسول الله هم كار موريس جاره.

اما فيلم رنجهاي مسيح...معركه...چنان تاثيري روي آدم ميزاره  كه هر مسلماني رو عاشق عيسي ميكنه.

و به من خبر رسيد كه بنياد فارابي اين فيلم رو خريداري كرده و بزودي در سينماهاي تهرا اكران ميشه....عجيبه نه؟...بهتون قول مي دم نصف مردم تهران عاشق حضرت عيسي ميشن.

سريال بشارت منجي هم فراموش نشه كه بزودي از شبكه 2 سيما پخش ميشه.....قبلا" راجع به اين سريال توضيح مفصل دادم.

بياييد با هم كمي دعا كنيم

اي خداوند نيكي ها.....اي خداوند پاكي ها.....اي خداوند عشق....دل مارا مملو از نور خود كن و نفس جان بخش خود را بر روح ما بدم.

ما مردگانيم در گور بد دليها.....ما مردگانيم در گور عقده ها......ما مردگانيم در گور بي وجداني ها......جان بخش مارا اي عيسي .......بشكن اين گور.....بشكن اين گور.....رهايمان كن از بند بدي ها.

آمين

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٢

دوستان....نمي دونم مي دونيد امشب چه شبي هست يا نه....امشب يه شب عزيزه...يه شب بزرگه....شبي هست كه خداوند نور خود رو به قلب و روح ما مي تابونه.

كوه جلجتا در نزديكي اورشليم 5 شنبه با خون خدا مسح شد(روز جمعه الصليب)....مسيح را در جلجتا به صليب كشيدند و فردا روز عزيز معراج عيسي يعني عيد پاك هست.....روزي كه مسيح برگشت و سپس به آسمانها رفت و اكنون بين من و شما زندگي مي كند.مي دانيد كه قبرستان يهوديان دخمه نام دارد...دخمه غاري كوچك است كه در كوه ايجاد مي كنند و مرده را در روي سكويي داخل آن غار قرار مي دهند و در غار را سنگ بزرگي مي گذارند تا مرده به مرور ايام بپوسد.حواريون وقتي به در دخمه رسيدند ديدند كه سنگ به كنار رفته و عيسي در غار نيست...در اين هنگام عيسي از پشت سر آنان آمد و گفت من به ميان شما آمدم و سه روز با شما هستم.و در روز سوم ترك آنان كرد و به آسمانها رفت.

مسيحيان از اينكه مسيح را به صليب كشيدند نمي گريند بلكه شادي مي كنند و خوشحالند كه گناهان بندگان به واسطه خون مسيح پاك شده...آنان معتقدند كه خون مسيح تاوان گناهان ما مي باشد و به واسطه خون او خداوند از گناهان ما در گذشته است....آنان مسيح را قرباني خداوند مي دانند تا گناهان ما بخشوده شود.

انگليسي زبانان روز عيد پاك را Easter  مي گويند.در ايتاليا Pasqua   ناميده مي شود.

مسلمانان مي گويند كه عيسي را به صليب نكشيدند و به جاي آن شخص ديگري به صليب كشيده شد و عيسي به آسمانها رفت..اما مسيحيان مي گويند خود عيسي به صليب كشيده شد.

چه فرقي مي كند......چه اين و چه آن....آيا از حقيقت ذات عيسي چيزي كم مي شود؟..آيا منجي بودن او زير سوال مي رود؟....چرا مسلمانان و مسيحيان بر سر چنين مسائلي اختلاف دارند؟....با اينكه هر دو گروه عيسي را منجي بشريت مي دانند و او را روح خدا مي خوانند.

در هتلي كه در ايتاليا سكونت داشتم پيش خدمتي بود اهل كونگو....يه مرد سياهپوست مهربان كه كلي با هم گپ مي زديم...اسمش كلينتون بود به خاطر همين من بهش مي گفتم آقاي رئيس جمهور!

يه روز بهش گفتم دينت چيه...گفت من ديني ندارم.....دين باعث جدايي ملتها ميشه.....سعي مي كنم درست زندگي كنم و خوب باشم!

 

 

 

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٩

هميشه همينجوري شروع ميشه....اول ماهياي قرمز و سبزه و سمنو و چميدونم هفت سين يا هفت چين يا هفتاد چين ميان و پرتقالاي درشت كه جعبه اي هستن و درهم  و جنساي بونجول به ظاهر حراج خورده كه بشن تنبون وكت و دامن  براي عيد من و تو....يه دفعه يه روز كه از خواب بلند شدي ميبيني هيچ اثري از ماهيا نيست و به جاش گاريهاي چاقاله بادومه..... ماشيناي كارواش رفته و رانندههاي شيك و پيك كه با خونوادشون دارن ميرن خونه مادر يا مادر زن عيد ديدني....غلظت كراوات شهر از هميشه بيشتره.....آرايشهاي عجق وجق خانوما و شلواراي برمودايي و جينهاي دو نوار سفيد رو رون  تنگ كه به گن گفته زكي.... و شالهاي رنگ و وارنگ كه از پوست مار هم نازكترن.....عجب ....به اين ميگن سال نو....عيد شده بچه ها عيدي لاي قرآن چه خوشمزست... سلام مادر سال نو مبارك......سلام پسرم صد سال به اين سالها....ديدي دختر اشرف خانوم چه كفشي خريده بود ماركش گوچي بود!

تق تق تخمه بشكنيم و تو سالنهاي مدي كه خودمون راه انداختيم cat walk  بزنيم.....با با چرا چيزي ميل نميفرماييد چيز قابل داري نيست بيام براتون پوست بكنم!....امروز خونه اين فردا بازديد اون پس فردا ويلاي خانه دريا.

چه جالب اين فيلم سالهاست كه داره تو 15 روز اول سال اكران ميشه و هميشه هنر پيشه هاش خود ماها بوديم.

اما بشينيد امسال فكر كنيد و پرونده پارسالتون رو ورق بزنيد ببينيد چي دستگيرتون شده......چند تا پله بالا رفتين ....فتيله چراغ چشمتون چقدر بالا اومده......چقدر روحتون از بند اين دنيا آزاد شده....واويلا از خسران...وا ويلا.

اما دوستان سال نو مبارك...خوش باشين و خوش بگذرونيد كه لباتون بخنده.

خداوندا .....پروردگارا....امسال مارا متعالي ....متحول....موفق.....سلامت و عاشق گردان.

يا رب ....چشم مارا به آينه جمال خود.....منجي بشريت.....روح خدا....دردانه مريم.....روشن كن.


 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱

بي سر و صدا مياد.....پا ورچين پا ورچين...يه نصفه شب كه از خواب پريدي و داري سو سوي چراغ تو خيابون رو نگاه مي كني.....يا بالشتت رو بغل كردي و صورتتو توش فرو مي كني.....يا رفتي كنج اتاق نشستي و مثل مات زده ها در و ديوار رو نگاه مي كني آره مياد.....بي خبر مياد...اما نه ....كي ميگه آروم مياد؟....اصلا" آروم نمياد.....اتفاقا" چقدر هم پر سر و صدا مياد....پر شور مياد.....مستانه مياد....با فرياد بلند مياد....دلت مي خواد بري تو كوه داد بزني كه خوش آمدي....و اين فريادت رو همه بشنوند و باهات داد بزنن.....دلت مي خواد بري تو جاده چالوس و با سرعت بروني و بلند بلند آواز بخوني و به درختهاي پر شكوفه و سبز بخندي...دلت مي خواد يه آهنگ تند بزاري و اينقدر برقصي كه همه جونت از عرق خيس بشه.....مسته مست بشي و بهش كه فكر مي كني موهاي تنت سيخ  بشه.....تنت مور مور بشه...اونوقت دلت پر بشه از حس...از شور....از شعف....مسته مست....شوريده شوريده.

اما نفهميدم آروم مياد و بي سر و صدا  يا با جيغ و فرياد.....عشق پدر سوخته رو ميگم.

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۸

يك نفر دنبال خدا مي‌گشت، شنيده بود كه خدا آن بالاهاست و عمري ديده بود كه دست‌ها رو به آسمان قد مي‌كشند. پس هر شب از پله‌هاي آسمان بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب آسمان را مي‌تكاند. ماه را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.

"او مي‌گفت: خدا حتماً يك جايي همين جاهاست. و دنبال تخت بزرگي مي‌گشت به نام عرش؛ كه كسي بر آن تكيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي. نه رد پايي روي ماه بود و نه نشانه‌اي لاي ستاره‌ها."

از آسمان دست كشيد، از جست وجوي آن آبي بزرگ .

 

آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد. زمين پهناور بود و عميق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.

زمين را كند، ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.

خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود.

 

نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده بود. درياها و دشت‌ها هم. پس گشت و گشت و گشت. پشت كوه‌ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تك تك همه ريگ‌ها را. لاي همه قلوه‌سنگ‌ها و قطره قطره همه آبها را. اما خبري نبود. از خدا خبري نبود.

 

نااميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست وجو.

آن وقت نسيمي وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود كه مي‌گفت خسته نباش كه خستگي مرگ است. هنوز مانده است، وسيع‌ترين و زيباترين و عجيب‌ترين سرزمين هنوز مانده است. سرزمين گمشده‌اي كه نشاني‌اش روي هيچ نقشه‌اي نيست.

نسيم دور او گشت و گفت: اينجا مانده است، اينجا كه نامش تويي. و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه كوچكي را گشود، راه ورود تنها همين بود. و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي‌اش بود همين جاست.

 

"سال‌ها بعد وقتي كه او به چشم‌هاي خود برگشت. خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمين. هم زير ريگ‌هاي دشت و هم پشت قلوه سنگ‌هاي كوه. هم لاي ستاره‌ها و هم روي ماه"

                                

                     

                             ((عرفان نظرآهاري))

 

 

 

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٦

مردي جوان و خوش چهره با موهاي كمي بلند و بلوند بود....مسلمان و ايراني....مهندس صنايع و مشغول كار در سازمان انرژي اتمي...مدتي بود كه به جهت ماموريت كاري به روسيه رفته بود...شبي خواب عجيب مي بيند...خواب مي بيند كه حضرت مسيح به او مي گويد تو بايد حقانيت مرا ثابت كني....صبح با حال عجيب از خواب بيدار مي شود و مثل هميشه راهي كار....در خيابان كه مي رفت بعضيها كه او را مي ديدند روي سينه خود صليب مي كشيدند...او بسيار تعجب مي كند.....شبهاي ديگر هم مشابه همان خواب را مي بيند ...در خواب به او گفته مي شود به ايران برگرد و هر روز جلوي تاتر شهر برو ....او كار خود را رها مي كند و به ايران بر مي گردد....مدت زيادي هر روز به جلوي تاتر شهر مي رفت....مي نشست....راه مي رفت....هر روز انجيل مي خواند و در مورد حضرت مسيح تحقيقاتي مي كرد...او خبر نداشت كه مورد تعليم الهي جهت ماموريتي حساس قرار گرفته...ديگر خسته شده بود...تصميم مي گيرد دوباره مشغول كار و زندگي خود شود....در خواب به او گفته مي شود صبر كن...او صبر مي كند تا اينكه يك روز مردي جلو مي آيد و به او مي گويد ما مشغول ضبط فيلم مستندي هستيم كه ظاهر شما مناسب نقش كوچكي در آن است....مرد جوان از اين نشانه استقبال مي كند ...او به صدا و سيما مي رود و بعد از مدتي جريان خوابهاي خودرا به شخصي كه در صدا و سيما كار مي كرده مي گويد...او به يك باره از جايش مي پرد كه آقاي طالب زاده (كارگردان) و آقاي سعيدي(مدير توليد) مشغول تدارك فيلمي در باره زندگي حضرت مسيح هستند و هنوز نقش اول كه حضرت مسيح باشد را انتخاب نكرده اند....مرد جوان به ديدار آقاي طالب زاده مي رود و داستان خودرا مي گويد....آقاي طالب زاده مي گويد كه تو مناسبترين فرد براي اين  نقش هستي....از فردا كار را شروع مي كنيم.....مرد جوان مي گويد مسيح حواريوني دارد كه من خود بايد آنها را بيابم....آقاي طالب زاده قبول مي كند ...مرد جوان به جمكران و مشهد و اماكن مقدس سفر مي كند و 12 نفر از معتقد ترين كساني كه در آن اماكن مشغول دعا و زاري بودند انتخاب كرده با خود به تهران مي آورد.....او دگر گون شده بود .....او مدام گفته هاي مسيح را تكرار مي كرد....آن 12 تن تحت تاثير مرد جوان قرار گرفته بودند....مرد جوان كه خود آشنايي با مجسمه سازي داشت طرح دكور ها را مي دهد.....او خود كارگردان فيلم مي شود و آقاي طالب زاده او را آزاد مي گذارد.....قرار بود اين سريال تلوزيوني 6 قسمت باشد اما مرد جوان آنقدر مطلب به سريال اضافه مي كند كه 24 قسمت مي شود...آقاي طالب زاده مي گويد كار ضبط اين سريال 2 سال طول كشيده و اكثر روزها مرد جوان روزه بوده....او چنان در اين سريال بازي كرده كه گويي مسيح ظهور كرده.....تمامي دست اند كاران تهيه اين سريال تحت تاثير مرد جوان و روحانيت او قرار گرفته اند و آنچه را كه او مي گويد انجام مي دهند...طراحي صحنه....ديالوگها......زاويه فيلم برداري.....طرح لباسها...و..و...و

حواريون او هر 12 تن اورا فردي مقدس مي دانند و واقعا حواري او هستند.

آنچه گفتم مصاحبه تلوزيوني بود كه چند روز پيش از شبكه يک سيما پخش شد و مرد جوان و آقاي طالب زاده آنچه را كه گفتم گفتند.

وعده پخش آنرا يك ماه ديگر داده اند.....و جالب اينجاست كه اجازه اين مصاحبه را صدا و سيما داد و قسمتهايي از سريال را هم پخش كرد.

آري اينچنين شد كه مرد جوان مامور تبليغ و اشاعه عشق به عيسي شد و حقانيت او را اينچنين در كشور اسلامي ايران اثبات خواهد كرد.

او در آن مصاحبه تلوزيوني مدام مي گفت عيسي منجيست و جهانيان را نجات خواهد داد و 60 ميليون ايراني از تلوزيونهاي خود مي ديدند.

بي صبرانه منتظر ديدن سريال ((بشارت منجي)) هستيم....باشد كه مسيح ما را نجات دهد.

اي مسيح....عاشق تو هستم....شيفته تو هستم.....من را درياب.

 

 

 

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٧

گاهي در ذهنم افكاري مي گذرد كه هيچ كافري چنين نكند......چه حكمتي در اين فاجعه نهفته كه خداوند چنين خواست؟....گويند آنچه اتفاق مي افتد از قبل براي خداوند معلوم و خواست اوست.....خداوندا.....اين پدر كه تا ديشب فرزند خود را در آغوش گرفته بود و او را مي بوسيد و عشق به فرزندش در وجودش موج مي زد و اين پسر كوچك كه از ديدن روي پدر ذوق مي كرد و دست و پا مي زد و شيرين زباني مي كرد امروز اينچنين از زير آوار درش آوردند و پدرش با هزار غم بوسه بر صورت معصوم و سردش مي زند كه فرزندم خدا حافظ.....اين مادر داغ ديده ديشب در كنار بخاري داشت براي دختر مو خرمايي خود قصه هاي مادر بزرگش را تكرار مي كرد تا دخترك شيرين بخوابد اما امروز جگرش از ديدن صورت خاك آلود و مجروح دلبندش كه ديگر نفس نمي كشد  تكه تكه شده.....يا الله....يا الله .....پناهمان ده از خشم خود....من به خواست تو خرده نمي گيرم....مي دانم كه مغز خاكي من توان درك راز خلقت تو را ندارد اما مي دانم كه اين فاجعه امتحانيست براي ما كه چقدر دل مسيحايي داريم.

برادران....خواهران.....دوستان....بشتابيد كه اينجا به كمك من و تو نياز دارد....شايد روزي خداي نا كرده چنين بلايي گريبان تهران را هم بگيرد....وا ويلا.....وا ويلا....امان...امان يا الله.

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۳

امشب جهان شوري در سر دارد كه اگر تمام شرابهاي ناب تاكستانها را جمع  و به مشتريان مي خانه كوي دوست دهي اينچنين رقصان و پريشان نشوند.....آسمان خاطره اي را از دوهزار و چهار سال پيش در سينه دارد كه ستاره اي در آن چنان درخشيد كه خورشيد متحير از نور تابان آن شد.....در چنين شبي در بيت الحم اتفاقي افتاد بسيار عزيز و نوزادي به دنيا آمد تا جهانيان را از عذاب دور كند .....اورشليم و ناصره سخنهاي نا شنيده دارند كه اگر به خاطراتشان گوش دهي محال است كه عاشق اين نوزاد مولود باكره نشوي.....او تنها جاميست كه شرابش از تاكستان الهي آمده.....و هركه از اين جام بنوشد و جسم خودرا از عشق به او پر كند به راستي كه آمرزيده و بهشتيست.....آري او مسيح است كه منجي راستين درد مندان است.....او مهربان ترين مخلوقات است.....بواسته اوست كه گناهان گنهكاران بخشوده و خداوند دوباره بنده گنهكار را به قلب خود راه مي دهد....امشب به اندازه شبهاي قدر عزيز است....روح خداوند امشب چون دريا دل عاشقان را غرقه خود مي كند....اي خستگان....در اين دريا غرق شويد باشد كه به آرامش رسيد....باشد كه شفا ياببيد....باشد كه رها شويد.....باشد كه عشق تا مغز استخوانتانرا پر كند .

اي روح خدا....اي پاكترين پاكان....اي معشوق تمامي عالم.....اي عيسي ....ما آدميان از هر دين و مذهب و مسلك و طريقت و شريعتي كه باشيم به تو ايمان داريم همانگونه كه به خداوند ايمان داريم.....زيراكه تو از خداوند جدا نيستي و عزيز خدايي....ما تورا منجي دردمندان و پريشان احوالان مي دانيم......ما را شفا ده.

كريسمس مبارك

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٦

چه سكوتيست امشب.....چه سرد....چه پاييز.....چه تنها....چه سياه.....تا كنون ماه را اينچنين درخشان نديده بودم....گويي امشب ماه چنان مي تابد كه  مهتاب  راز هميشه پنهان شب را فاش مي كند....چنان هوا تميز و سرد است كه گويي با يك دم مي تواند مغز استخوان مرا در هم ريزد اما قلبم را نه.....قلبم را سياهي پر ستاره آسمان در هم مي ريزد....چشمك ستارگان خبر از عشق بازي آنان با خداوند را مي دهد....خدايي كه از خورشيد فرار كرده و به دل سياه شب پناه برده...غافل از اينكه ماه دلربا به كمين او نشسته .....گويي نطفه عشق در چنين شبي بسته شده كه اينچنين مرا مجنون ساخته ......اين باد سياه شب فقط يك چيز كم دارد.....گيسوان سياهي كه در اين باد برقصند و دلربايي كنند....و گريه خداوند همچو شبنمي بر چشمان خشك من بنشيند.

آه...آه كه افسار عشق نيز از دست خداوند هم رها شده است...خداوندي كه خود در كنار بندگان نشسته و زانوي غم در بغل گرفته كه ديگر توان خدايي ندارد....زيرا كه تاكستان بهشتش ديگر انگور نمي دهد كه با شرابش بندگان را غسل دهد....خدايي كه روزگاري از آسمان دلش شراب مي باريد پياله به دست در خانه بندگانش را مي زند كه يك پياله عشق دهيد.....عشق از براي مستي .

آري.....عشق سالهاست كه مرده است....مرده اي كه هنوز دفن نشده...كه اگر دفن مي شد خيال من و تو راحت مي بود....اين بوي جسد اوست كه اينچنين بندگان را ياد آن شراب بهشتي مي اندازد....و چه معطر است اين بو....اين بو شبه بوييست كه از اسپند گردان خداوند به هنگام تولد بشر به مشام مي رسيد.....چه تلخ است اين سرنوشت...هماني كه خداوند به شيريني از آن ياد مي كرد....چه اشتباهي!

اي خدا.....آن زمان كه سلطان بودي چه وعده هايي مي دادي....عشق...شراب....مستي....سرور....امروز كه تاج و تختت را به شهوت موي ماه بخشيدي ...امروز در اين شب سياه كه بر در خانه ماه نشسته اي و زار زار گريه مي كني كه شايد ماه گوشه چشمي به تو اندازد.....امروز توان درك آنچه بر بندگانت بارها و بارها مي گذرد را داري....كم نيستند بندگاني كه در چنين شبهايي بر در خانه ماهرويشان اشك مي ريزند كه شايد تو بر آنان نظر افكني كه چه خيال پوچي...زيراكه خدايشان عاشق ماه آسمانها شده و تخت سلطنت را رها كرده و جز زاري براي معشوقش دعاي دگر بلد نيست.

ما بندگان عاشق دست بر دست هم مي نهيم و تا سحر برايت گريه مي كنيم.....باشد كه اشك چشمان خون آلودمان موج شرابي سازد و تو و معشوقت را مستانه به ديار آرزوها برد....اميد داريم كه دست بندگان خودرا در اين سفر تا رسيدن به آن ديار بگيري....نشان داده ايم كه هم سفر خوبي برايت هستيم.

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٧

مدتی هست که دلم می خواد راجع به مطلب مهمی با دوستان عزیزم صحبت کنم.....مطلبی بسیار مهم که خیلی ها نمی دونن و روی زندگیشون تاثیر بد می زاره......اونهایی که دلشون می خواد ازدواج کنن .....در انتخاب خواستگاری یا انتخاب دوست دختر یا دوست پسرشون به عنوان همسر آینده.

همه دلشون می خواد از هر راهی که زن میگیرن یا شوهر می کنن خوشبخت بشن.....دلشون می خواد انتخاب درستی داشته باشن.

به راستی فرمول انتخاب صحیح چیست؟

فرمول خوسبختی کدام است؟

به چه کسی خوشبخت می گن ؟

هر دختر و پسری معیارهای مختلفی برای انتخاب داره....از این معیارها چند تایی بین همه آدمها مشترکه و چند تایی شخصیه....مثلا" همه  پسرها که دنبال دختر می گردن میگن دختر باید نجیب و تحصیل کرده یاشه.آیا شما کسی رو سراغ دارید که از دختر نا نجیب و بی سواد خوشش بیاد؟....معلومه که نه.....همه دخترها از پسر خوش صحبت و خوش تیپ که خیانتکار نباشه خوششون میاد...آیا دختری رو می شناسید که از پسر خائن خوشش بیاد؟....معلومه که نه.....پس خوش تیپ بودن....با فرهنگ بودن....زیبا بودن....تحصیلات....نجابت..و..و..و...رو همه دوست دارن....اینها معیارها و فاکتورهای مشترک بین همه هستن.

اما آیا همه پسرها از دختر عارف با افکار خاص خوششون میاد؟نه.....همه نه.....اما من خوشم میاد.....آیا همه پسر ها از دختر نقاش خوششون میاد؟..نه ....پس بستگی به آدمش داره.

آیا همه دختر ها از پسر سر به زیر خوششون میاد؟....نه بابا...بعضی ها هم از پسرهای شیطون و شر و شور دار خوششون میاد.....این فاکتورها همون فاکتورهای شخصی هستن......بین من و تو متفاوته.

دوستان در خودتون جستجو کنید که فاکتورهای شخصی تون در رابطه با انتخاب همسر چی هست....دوست دارین زن ویا شوهر آیندتون چطور فکر کنه....چگونه حرف بزنه.....آروم باشه....شیطون باشه.....اهل هنر باشه....اهل مطالعه باشه....لوند و هات باشه....آروم و خانوم باشه و هزارتا آیتم دیگه.

اما آیا با این راه خوشبخت میشین؟.....آدم که صد در صد به خواسته هاش نمیرسه.....مگه من گفتم می رسه؟....بله آدم 100% به فاکتورهای ذهنیش نمیرسه....اما 70% که میرسه.....60% که می رسه....اگه برسه خوشبخته.....اما اگر 30% برسه چی؟...خوب معلومه... خوشبخت نیست.

از میان فاکتورهای شخصیتون 4 یا 5 تاشون براتون خیلی مهمه....اگه به اینها برسین که کار ساده ای هم هست میرین در لیست آدمهای خوشبخت.

دوستان....یک دایره در نظر بگیرید.....هر کس که در این دایره باشه خوشبخته و هر کس در این دایره نباشه بد بخته.....هر کس به مرکز دایره نزدیکتر باشه خوشبخت تره.....این مهم نیست که از مرکز دایره چه فاصله ای داریم ...این مهمه که در دایره هستیم یا در دایره نیستیم......همین که در دایره قرار گرفتیم خوشا به حالمون که تا آخر عمر نقل است و نبات...عشق است و علاقه.....روز زیباست و شب خوشمزه......سرور است و شعف....البته گاهی اختلاف و بگو مگو پیش میاد ولی در کل زندگی زیبا میشه.

این آدمهای خوشبخت که در داخل دایره هستند می دونی چطوری رفتن تو دایره؟...خوب معلومه اونها فاکتورهای شخصیشون که باید در طرف مقابلشون باشه و از اونها لذب ببرن رو اول شناختن و بعد سعی کردن بهشون برسن....اگر 100% هم نرسیدن 70% که میتونن برسن!!! پس خوشبختن.....زندگی نوش جونشون.

اما امان از اونها که در داخل دایره نیستن.....اونها 30% هم به خواسته دلشون نرسیدن...حالا یا خودشون مقصر بودن یا اطرافیان......بررسی نکردن  ببینن از طرفشون چی می خوان.....طرفشون باید چطور باشه.....بدبخت این آدمها......یا باید جدا بشن یا تا آخر عمر قصه بخورن و حسرت یه لقمه عشق داشته باشن یا اینکه بشن یه دیو خیانکار که نا کامیهاش و سرخوردگیهاش رو با دروغ در جایی به غیر از منزل خود پیدا کنه.

توجه داشته باشین که تا حدودی میشه طرف رو عوض کرد....بعضی از خصوصیات انسان ذاتی هست و هیچ کاریش هم نمیشه کرد...با آدم متولد میشه و با آدم هم میمیره.

پس برای خوشبخت شدن در ازدواج سعی کنید به خواسته دلتون برسید و الا اگر کار از کار بگذره  تا آخر عمر به دنبالش می گردید و زهی خیال باطل که دیگه دیر شده و یک صد بزرگ یعنی همون کسی رو که دوستش ندارید و باید باهاش زندگی کنید جلوی پاتونه .

پس چشماتون و دلتون رو به هنگام انتخاب خوب باز کنید و به حرف دیگران هم که دلشون می خواد عقیدشون رو تحمیل کنن گوش ندین.....مشاوره بکنین....با پدر و مادر در مورد انتخابتون مشورت بکنین اما اجازه ندین فاکتورهایی  رو که سالها به دنبالش بودین رو از چنگتون در بیارن.

الهی......تو دندان جویدن عشق را به ما دادی....پس نان عشق را هم بده.

آمین

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٧

به يكباره مي آيد......بي دعوت مي آيد......پاورچين  پاورچين مي آيد.......اما وقتي آمد مي سوزاند.....پاره پاره مي كند....از هوش مي برد و تو سوختن خود مي بيني و در آن آتش مي رقصي و چه مستانه است اين رقص.

آري.....عشقست كه اينچنين مي آيد.

اي عشق.....اگر آمدي خوش آمدي.....مستم كن...مجنونم كن.....مسحورم كن.....مدهوشم كن......مخدوشم كن تا از اين تعريف كسل كننده روزانه....از اين پيله كهنه كه خود بر روحم تنيده ام بيرون آيم...چنان بيا كه شور در قلبم اندازي....چنان مستم كن كه ديوانه وار تورا بپرستم.....چنان مرا ببر كه گويي ازرائيل آمده جانم بگيرد....ببر....ببر آنجا كه جز لذت بوي معشوق چيزي نباشد.....ببر آنجا كه جز مستي چشمان يار چيزي نباشد....ببر آنجا كه يار نگاهم كند و چنان در چشمانش غرق شوم كه گويي عالم همين است و بس.....ببر آنجا كه جز نفس يار ابري نباشد و جز بوسه هاي يار باراني......ببر آنجا كه جز نظر بازي كار ديگري نيست......

مرا با خود ببر از اين دنياي فاصله ها......دروغها....نيرنگها.....كه اين رنگهاست كه جانم را مكدر كرده اند.....مرا به جايي ببر كه اگر كسي هنر پيشه بود و هر روزش نقشي اورا دار زنند.

گويي عشق روح همه پديده هاست....گويي علت همه حركتهاست........گويي دواست....گويي شفاست......گويي همه چيز است.

خداوندا....آتش عشق را بر قلب تمامي زنان و مردان مرده دل افكن.

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٤

مدتيست كه مطلبي در ذهنم هست كه امروز بايد بگويم....حتما" به وبلاگهايي برخورديد كه سخن از شيطان و جهنم و پرستش اهريمن بر زبان مي آورند...به عنوان مثال وبلاگهاي كلبه شيطان...شيطان پرست....پسر شيطان ...ستنيزم.من مخصوصا" اين وبلاگهارو معرفي كردم كه حتما" برين و بخونيدشون...نه آخرين نوشته هاشون رو بلكه تماتمي نوشته هارو.

اما چرا؟خوب گوش كنيد كه مطلبي رو بايد به شما بگم....شيطان كيست؟...چيست؟.....كجاست؟....او عزيزترين فرشته و مخلوق خداوند بود كه زيبا ترين عبادات را به درگاه الهي داشت...او معلم عشق به خداوند بود و خدا از اين مخلوق عزيز خود راضي.....شيطان سلطان عابدان بود و ساجد مسجود عالميان.....او چون سردار و سالار سپاه خداوندي بود كه رهبر مخلوقات بود.....روزي خداوند هواي كوزه گران در سر داشت و چون هميشه طلب بازي ديگري در ذهن.....خداوند گل آدمي انباشت و دست بازيگر خودرا بر اين گل لغزاند كه شايد از اين بازي سروري در دل آورد و چون هميشه خدايي خود را ثابت كند و ساجدان و عابدان خودرا افزون كند....او آدمي را از گل آفريد و مي دانيد كه گل هيچ است و پشيزي نمي ارزد و ديگر مخلوقات از فرشته و جن از اين گل برترند......خداوند بازي را شروع كرد و از روح خود بر اين گل دميد و به فرشتگان دستور داد كه اين آفريده را سجده كنند .....همه مخلوقات پيشاني بر ارش گذاشتند و سجده كردند....اما يكي نكرد......در ميان تمامي سجده كنندگان فقط يك قامت افراشته بود.....تنها يك مخلوق شهامت مخالفت داشت.....تنها يك دلاور جرات نه گفتن داشت......او شيطان بود.....آري او شيطان بود كه حاضر نشد  بر اين تل خاك سجده كند......او حاضر نشد كه بر اين مخلوق حقير سجده كند.....خداوند گفت در اين گل روح من است شيطان.....سجده كن...... كه روح من در آن است.....شيطان گفت من اصل اين روح را كه تو باشي سجده مي كنم نه ذره هاي از تو كه در اين گل كرده اي....اي ايزد....به تو نشان مي دهم كه اين ساخته تو مشتي گل بيش نيست....به تو نشان مي دهم كه او ابله است.....او بي لياقت است....او ضعيف است....او علم ذاتي ندارد....او شهوت پرست است....او جنايتكار است.....او كودن است....او را مي توان به يك اشاره گول زد ......اين ابله كند ذهن را مي توان به راحتي فريب داد.

شيطان مردانه سر قول خود كه به خداوند داده بود ايستاد و در ابتدا آدميزاد را از بهشت بيرون كرد و تا امروز او را به خاك سياه نشانده است......او نشان داد كه اكثر انسانها همان خشت بي ارزش و گل بي خاصيتي هستند كه در بهشت تن به سجده بر آن نداد....فكر مي كنيد دشمني با خدا به اين سادگيهاست؟....فكر مي كنيد هر خشت خامي برازنده نام شيطان است؟....او كه علم دارد.....او كه باهوش و حيله گر است....او كه قدرت در كلام و عمل دارد....او شيطان است.

آري اي به اصطلاح شيطان پرستان...شما كه مي خواهيد پسر شيطان باشيد...شما كه مي خواهيد عزيز شيطان باشيد.....شما كه مي خواهيد سرباز شيطان باشيد بگوش و بهوش باشيد كه راهي سخت در پيش داريد.....راهي كه از خدا پرستي به مراتب سخت تر است......سربازان شيطان مردان و زناني جسور و باهوشند كه زبانزدند و مراد...آنان باسواد و مطلعند و نگاهشان برنده و زبانشان چون افعي سمي اما توانا.....آنان به عقيده خود ايمان دارند و در زندگي موفقند.....آري.....شيطان سرباز احمق نمي خواهد.....سپاهيان او بايد كار آزموده و زيرك باشند.

آيا هر انساني مي تواند نام شيطان ....نام ابليس پدر نيستيها را بر زبان آورد و مدعي شود كه به او اقتدا مي كند؟ .....آيا هر حقيري مي تواند ادعا كند كه پسر شيطان و دشمن خداست؟.....مگر دشمن خدا شدن كار آسانيست كه هر مفلوكي چنين ادعا كند؟

آيا هركه سنگ دوزخ بر سينه زند و سخن از خودكشي گويد شيطان پرست است؟.....آيا هر افسرده اي كه مجنون شده لياقت نام عظيم اهريمن را دارد؟.....آيا هركه به پيامبران فحاشي كند و آنان را مسخره كند از امت ابليس است؟.....آيا هركه حرفهاي شنيع بزند و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد(ص) را مسخره كند شيطان و دوزخ نشين است؟...نه....شيطان چنين سرباز و چنين پسري را نمي خواهد....پسران شيطان مردان مقتدري هستند پيروز و موفق....چون هيتلر....چون چنگيز.....چون كسي كه با اعتقاد عميق خود و سرنشينان هواپيما را به دو برج تجاري مي زند و 3000 نفر بي گناه را يكجا مي كشد.....آري...به راستي پسران شيطان اينانند.

اگر خواهان فرزندي شيطان هستيد بايد بر گزيده شويد نه اينكه نا توان و ذليل باشيد....بكوشيد...بر علم خود بيافزاييد.....توانا شويد....بسيار عمر كنيد و سخن از خود كشي مگوييد كه نام اهريمن .....اين نام پر ابهت .....برازنده شما باشد.

اي شيطان.....اي حيله گر....اي كار آزموده.....اي بزرگ.....ما خدا پرستان....ما سپاهيان عيسي و مهدي تو و پسرانت را به غلامي خود مي گيريم.....كه از علمشان....از قدرتشان ....از مكرشان براي عبادت خداوند.....براي خوب بودن.....براي فنا شدن در آغوش يزدان....استفاده كنيم.....آري اي شياطين قدرتمند...شما بردگان و غلاماني بيش نيستيد كه روزي مسيح شما را به همان دوزخي كه آرزو مي كرديد روانه مي كند.

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۳

سلام به دوستان عزيز

دوستاني كه هميشه در شادي و غم همراه من بودند و وجودشون باعث پشت گرمي من هست.....قبل از هر چيز از تمامي دوستاني كه در اين مدت لطف كردن و با من هم دردي كردن تشكر مي كنم.

اتفاقي كه براي من افتاد هم گرفتاري هاي منو بيشتر كرد و هم دل و دماغي برام نگذاشت كه بيام و با دوستان عزيزم گپي بزنم.....هر روز مي آمدم چيزي بنويسم به خودم مي گفتم ولش كن ....فردا سر فرصت مي نويسي...اين شد كه يه دفعه ديدم سه ماه گذشته و من هنوز خوابم .

در هر صورت كشيش همچنان گوينده و چراغ اين وبلاگ گرچه سوسوي شمعي از آن تابان تر اما بر قرار و همچنان بيدار و گوينده......گويي نوشتن و گفتن عطشيست پر شهوت كه گاه خداي را شيطان كند و گاه شيطان را معبود...و نمي دانم اين چه عشقيست كه گاه كشيش كليساي اهريمنم و گاه عابد خانه سياه كعبه.

تو هرچه و هركه را كه مي پرستي اگر عشق در رگ بجوشاني و مستانه معشوق ببوسي خداي نيز از تو راضيست و هيچ خرده بر تو مگيرد و تو مشرك نشوي زيرا كه بناي هستي بر عشق است و اگر مي چرخد از براي عشق است...پس خداي تو چه در مكه و چه در بيت المقدس و چه در آتشكده باشد او به راستي خداست اگر ايمان تو آنجا باشد كه پرستش نه به دين است و نه به عرب و نه به عجم بلكه به خلوص ايمان در اعتقاد است و شور دل.

پس بپرستيد آنچه در دل داريد كه همان خداي شماست و اگر بتپد اين دل براي او براستي همين آيين بندگيست كه هزاران بنده لباس سياه كعبه بر تن كردند و نداي بندگي سر دادند اما چون عشقي در دل نداشتند كافر از دنيا برفتند.

آنچه در مخلوقات از دشت و دمن و كوه و چشمه و آسمان  ميبينيد خداوند است و همين است و ديگر هيچ كه معشوق در كنار شماست و به دنبال او مي گرديد كه خياليست باطل كه هرچه بگرديد نيابيد كه خود خداييد و خداوند اگر به دنبال خود بگردد نيابد الا بر سرشت خود بنگرد آنگاه ايزد ببيند.

 

 

 

 








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٧

پدرم از دست رفت.....3 روز بعد از اينكه از سفر برگشتم پدر عزيزم سكته قلبي كرد و بعد از 2 روز در بخش C.C.U و سكته مجدد به ديار دوست سفر كرد....پدري كه هم پدر بود و هم يك برادر دلسوز......پدري كه با رفتنش پشتم خالي شد و شكست.......هيچ باور نمي كنم كه او رفته.....گويي به سفري دور دست رفته و نظاره گر من است....سفري كه دير يا زود من مسافر آن خواهم بود .....امروز من ديگر پدرم را نمي بينم اما آن روز ديدارها تازه مي شوند.

عزيزان......فوت دوستان و همسايگان و بستگان آنچنان كه بايد شما را تكان نمي دهد......خدا آن روز را برايتان نياورد كه پدر يا مادر خود را از دست دهيد.....آن روز مي فهميد كه مرگ حقيقتيست انكار نكردني.

من خود پدرم را در مزارش نهادم و صورت نازنينش را از كفن در آوردم و به شانه راست خواباندمش و سرش را بر مهر و خاك نهادم و كليه آداب ديني را برايش انجام دادم.....به خداوند قسم كه آن هنگام كه در گور پدرم بودم .....در آن گودال.....در آن خاك.....به هنگامي كه دست بر زير سر پدرم بردم تا سرش را بر خاك نهم.....بوي بهشت را حس كردم.....بوي جهان مستور را حس كردم.

اين روزها گويي پدر با من است....با او مثل هميشه حرف مي زنم.......از او راهنمايي مي خواهم......بر او خرده مي گيرم.

باورم نمي شود كه ديگر پدرم در اين دنيا نيست......ايمان دارم كه مرا مي بيند و صدايم را مي شنود اما افسوس كه صورت نازنينش ديگر نيست كه من ببوسمش....آغوش نازنينش نيست كه در آن پناه گيرم.

دوستان.....به پدر و مادر خود بسيار مهر بورزيد.....مبادا كه صدايتان در مقابلشان بلند شود.....مبادا بي مهري كنيد......كه اگر چنين كنيد بعد از مرگشان پشيماني همچو مار بر گردنتان مي آويزد و بغض ندامت گلاويزتان مي شود.

خدايا....پدرم را بيامرز و جايش را در بهترين جاي بهشت قرار ده.

پروردگارا......آن هنگام كه پيمانه عمر ما پر مي شود و هنگام ترك بدن خاكي فرا مي رسد ترس را در ما نابود كن و نور بخشايش را بر روح ما بتابان.

اي ايزد.....آن هنگام كه براي اولين بار خانه تورا ديدم دعايي كردم......شنيده بودم در اين هنگام تو دعاي بنده را مستجاب مي كني....اين دعا را براي تمامي خوبان تكرار مي كنم......خدايا.....آسان جان دهيم.

براي آمرزش پدرم دعا كنيد.








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢

سلام عزيزان
خيلي خيلي ممنون از محبتتون....ممنون از اينكه به خانه اين حقير سري مي زنيد و يادي از كشيش مي كنيد......در اين مدت كه ايران نبودم خيلي به يادتون بودم......خيلي جاتون رو در ايتاليا كنار بناهاي تاريخي شهر تورين خالي كردم.....چه كليساهايي.....چه معماري.......جاتون رو در فرانسه در سواحل نيس و آلمان هم خيلي خالي بود.....واقعا" راست ميگن كه آلمان يه سر و گردن از كشور هاي اروپايي ديگه بالا تره....فرانكفورت كه اينطور بود........يادتون باشه اگر گذرتون به فرانسه افتاد حتما" جنوب فرانسه و مخصوصا" سواحل شهر نيس رو ببينيد.....دست كمي از هاوايي نداره.
يه نكته جالب بهتون بگم كه در ايتاليا هيچ كس حق باز سازي و نو سازي بنايي رو نداره...حتي حق نداره نماي ساختمان رو رنگ بزنه مگر با اجازه شهر داري...اون هم در مواقعي كه احتمال تخريب ساختمان هست....علتش هم اينه كه اكسر بناهاي شهر قدمت 300 ساله دارند و بايد اين بافت در شهر حفظ بشه....خيلي جالبه وقتي تو شهر راه مي ري انگار در 300 سال پيش هستي.....همين موضوع باعث جذب توريست ميشه....در ميداني به نام castello بناهايي بود مربوط به 2000 سال پيش كه متعلق به روميان قديم بوده....با چه دقتي اين بنا رو حفظ كرده بودن....قيمتها هم كه بيداد مي كرد....همه چيز حدود دو برابر ايران بود.....اما جاده هاي سر سبز مثل جاده چالوس خودمون و هواي شرجي و تميز حال آدم رو جا مي آورد.
اما در فرانكفورت كمي قيمتها مناسبتر از ايتاليا بود.....از مردم و فرهنگشون بگم كه ايتاليايي ها خيلي شبه ايراني ها هستن.....هم از نظر قيافه و هم از نظر برخورد اجتماعي....كلك....حقه باز...سياست مدار...فضول....شهوتی.
پسر هاي ايتاليايي خوش تيپ تر از پسرهاي ايراني هستن اما دختر هاي ايراني به مراتب از اروپايي ها خوشگل تر هستن اما چون سالهاست كه هيكلشون رو در زير مانتو مخفي مي كنن حفظ زيبايي هيكل رو فراموش كردن(دو سه سالي ميشه كه اين مشكل هم داره برطرف ميشه....با وجود مانتوهاي تنگ كه اسرار رو فاش مي كنند و در نتيجه كلاساي مختلف ايروبيك..بدن سازی....شنا....رقص...و....)
اما در هيج كشوري دختر ها به اندازه ايراني ها آرايش نمي كنند....اما به جاي اون با پوشيدن لباسهاي باز و خوش آب و رنگ و بدني متناسب جلب توجه مي كنند.
فرانسوي ها فوق العاده با فرهنگ و شيك هستند.....آلماني ها هم همينطور اما مغرور و جدي.
با فرانسوي كه انگليسي صحبت مي كني بدش مياد....اگر هم انگليسي بلد باشه فرانسوي جوابتو ميده.
چيزي كه تو اين كشورها مي بيني ....قانون....قانون......قانون....اين همون چيزيه كه نبودش در ايران ما رو بدبخت كرده...هم خودش و هم مجريش.
انشا الله قسمت همتون بشه يه سري به اروپا بزنيد و ببينيد كه بندگان ديگر خدا كه ما مسلمونها اونها رو نجس مي دونيم چطور نا خداگاه به قرآن عمل مي كنند و ما به اصطلاح مسلمانها ذره اي به دينمون احترام نمي گذاريم و به كتابمون عمل نمي كنيم.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٤

او هست....او حقيقت است.....او همين نزديكي هاست.....او حاضر است.....ناظر است.....حجت است......روح خداست.اورا فراموش كرده ايم....محبتش را.....صداقتش را.....قداستش را....صفايش را.
عيسي فقط متعلق به مسيحيان نيست بلكه متعلق به تمامي اديان و تمامي ملل مي باشد.....مسلمانان مي دانند كه او روح خداست و او منجي راستين عالم است....در قرآن صريح آمده است كه عيسي روح خداست و روزي مي آيد و درد هاي دلهاي خسته را شفا مي بخشد....يحوديان نيز در كتاب خود نام عيسي را مكتوب دارند و اورا منجي مي دانند.
چرا مسلمانان بر مسيحيان خرده مي گيرند كه عيسي را پسر خدا مي نامند...او بدرستي پسر خداست....نه اشتباه نكنيد....خداوند هرگز زني اختيار نكرده است كه پسري داشته باشد....اين يك كنايه است به اينكه قداست عيسي همان قداست خداست....روح عيسي همان روح خداست....نه اينكه عيسي پسر دنيوي خدا باشد....علي را گويند كه شير قلعه خيبر بود...آيا به راستي او شير بود؟...نه اين هم يك كنايه است از دلاوري علي...پس اي مسلمانان بر مسيحيان خرده مگيريد كه چرا عيسي را پسر خدا خطاب مي كنند....به راستي كه او پسر آسماني خداوند است.
همه بايد عيسي را قبول داشته باشند و به او ايمان داشته باشند....همانطور كه خداوند را در تمامي اديان قبول دارند و او را يگانه پروردگار مي دانند....به عيسي نيز بايد ايمان داشته باشند.
از كودكي عيسي را دوست داشتم......با اينكه در خانواده اي مسلمان و مذهبي بزرگ شدم و هيچ حشر ونشري با مسيحيان نداشتم نمي دانم چرا عاشق عيسي بودم.....اگر عكسي از او مي ديدم نا خداگاه دلم براي آن مي رفت و حاظر بودم آنرا به هر قيمتي كه مي دهند بخرم....هرجا صليبي مي ديدم با ولع نگاهش مي كردم و حسرت داشتن آنرا مي خوردم....بي اختيار در ايران و خارج از ايران كليسا مرا جذب مي كند و شركت در مراسم مذهبي مسيحيان مرا مست و مسرور....نگاهم كه به كلمات انجيل مي افتد بي اختيار اشك در چشمانم جمع مي شود....من كه مسيحي نيستم چرا اينچنين به عيسي ايمان دارم؟....چرا؟
چند سال پيش در رويا ....در عالم بيداري ديدم كه مردي سپيد پوش و نوراني با موي و ریشی بور در حالي كه عده اي پشت سر او و گويا مريدانش بودند با دست به من اشاره كرد و مرا به جمع پشت سر خود دعوت كرد......بعد از آن بسيار گريستم و دلباخته عيسي شدم.
چند سال پيش به كليساي وانك در اصفهان رفتم و از ديدن نقاشيهاي سقف و ديوار آن ديوانه شدم...يك لحظه دنيا را با تمامي دردهايش فراموش كردم وچه سبك شدم.....سبك.....سبك.
شبهاي كريسمس در كليساي كاتوليك مريم(خليفه گري ارامنه)چيزي را مي بينم و چيزي را مي شنوم كه دواي هر درديست.....شفاي هر دليست...همان حال و شوريست كه در مسجد النبي و مسجد الحرام كنار كعبه ديدم.آ
آقايون....تا به حال عشق به يك مرد رو تجربه كردين؟...عجيبه نه؟......بهتون بگم كه از زمين تا به آسمان با عشقهاي دنيوي و شهواني فرق داره.....از جنس همون عشقي هست كه مولوي به شمس داشت.....شايد هم عشق به خدا از همين جنس باشه....نمي دونم....اما من عشق به عيسي را تجربه كردم.....سراسر اشك و ديوانگيست....سراسر نيازاست.....نيازي كه بر خاك پاي او سر نهي و دامن او را بگيري و زار زار گريه كني كه اي عيسي.....اي عيسي....اي مسيح....شفايم ده...دوايم ده......مرا با خود ببر كه از اين دنياي بي وفا خلاص شوم....راحت شوم.....سبك شوم......آرام شوم.
بدم....بدم....قربان نفس جان بخشت....بدم....روح بخش....جان بخش.
اي عيسي....من مسلمان هستم....تا به امروز نمازم ترك نشده است.....محمد را رسول خود مي دانم....اما عاشق تو هستم....با تمام وجود به تو ايمان دارم....تو را خداوند در لباس آدميزاد مي دانم....به راستي كه تو عزيز ترين آفريده خدا هستي.....تو بوي خدا را مي دهي و قدرتت همچو پدر آسمانيت مي باشد.
هميشه آرزو داشتم يك كشيش باشم.....همانند كشيشي كه زندگي نو به ژان وال ژان در داستان بي نوايان داد.....شايد هم در زندگي گذشته ام يك كشيش بودم.....نمي دانم ....اما نام اينجا را كشيش گذاشتم تا به آرزويم برسم.....براي من افتخار است كه مرا كشيش خطاب كنند.....هر وقت دوستي وبلاگي مرا مي بيند و مي گويد :چطوري كشيش .....انگار دنيا را به من داده اند.....ترجيح مي دهم همه مرا كشيش خطاب كنند.
خداوندا.....گناهان اين كشيش خطا كار را ببخش.








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٢

در تعجبم ......در تعجبم اي خالق كه با مخلوقات خود چه مي كني....چه بر زندگي آنها مي نويسي....اي نويسنده...اي قصه گو.....اي صاحب.....اي مالك.
ما بندگان مي دانيم كه سلولهاي روح تو هستيم...مي دانيم كه ما خدايان كوچك هستيم كه بايد تجربه كنيم و بياموزيم براي تو....براي تو اي خداوند...براي تو اي پدر.....تا تو تجربه كني مخلوقت را....تا خداوند در اين بازي بياموزد رمز بازي را كه خود خلق كرده......من مي دانم كه تو جهان را آفريدي كه بتواني بلفعل شوي.....بتواني هويدا شوي....بتواني در تك تك مخلوقاتت از انسان و جن و نبات و حيوانات و...و...و...ظاهر شوي.
من مي دانم كه تو هستم ......من مي دانم كه سلولي از سلولهاي ذات تو هستم....آمده ام روي زمين كه ببينم...بشنوم....حس كنم....شاد شوم.....گريان شوم....بازي كنم....تجربه كنم.....تا تو بازي كني....تا تو باشي و بروم.
اما....اما اي خداوند گاهي يك سلول توان و كشش اينهمه رنج را ندارد....گاهي يك سرباز توانايي اينهمه تجربه را ندارد.....نمي خواهم همانند باباطاهر بر عدل تو شك كنم....صلاح مملكت خويش خسروان دانند....اما اي خسرو....اي شاه شاهان ...اي ايزد...لطفي كن...نظري بيفكن و بيش از اين تجربه مكن....بيش از اين تشنگي عشق را در من تجربه مكن.....بيش از اين نياز را در من تجربه مكن......بيش از اين پريشاني را در من تجربه مكن....نوبت آن رسيده كه سرور را در من تجربه كني.....هنگام آن رسيده كه بدهي اي دهنده.....ببخشي اي بخشنده.....كرامت دهي اي كريم......سير كني اي نعيم.
پس دعا مي كنيم كه اي خداوند.....زين پس ورقمان را برگردان و فراغ را بر ما حرام و وصال را بر ما واجب گردان.
زين پس ماموريت اين سلول....اين سرباز را بر سرور قرار ده....بر شعف قرار ده......بر مستي قرار ده .
بيا و ساقي ما باش اي پير ميكده....بيا ساغر ما باش اي جام كوثر.....بيا شاهد ما باش اي زيبا......بيا ميكده ما باش اي خرابات.....بيا دردي كش ما باش اي حضرت.
بيا مي نذر ما كن اي مي فروش و بيا شرابي برايمان بينداز اي مالك....بيا....بيا نظري كن به ما.
آمين







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٥

اي عارفه
دل پاييزي ات خبر از فصلي مي دهد كه هيچ دلي را بر ان اگاه نيست....اين فصل جنون توست كه اينگونه خرامان مي ايد...مي ايد و مي ايد تا تفاوت روح تورا با همنوعانت معنا كند...كه تو گوهري در دل داري كه سالهاست نسلش ميان فرزندان آدم منقرض شده است....تو اين گوهر را در دل خود دفن كرده بودي و امروز همچون كوهي اتشفشان و گريان فوران مي كني و اين گوهر را هويدا.....و اين رحمتيست بر من كه گدازه هايش را بنوشم و مست شوم.
بدان كه از جنوني كه در دل داري با خبرم زيراكه نطفه من در همين جنون بسته شده است.....مي دانم كه حيران و پريشاني و خود نمي داني اين پريشاني از چيست.....پريشانيت به دليل ان است كه تو عارفه اي هستي كه چيزي را مي بيند كه ديگران بر ان كورند....چيزي را مي شنوي كه ديگران بر ان كر مادرزادند.
اي مجنون .....اي پريشان.....آشفتگي دلت را با من تقسيم كن و مرا مست كن تا در وجود تو ديوانه وار سماع كنم.
از شهد روح خود بنوشانم تا شرابي باشد بس گوارا براي دل تشنه من.
من تشنه نوشيدن چشمان ديوانه توهستم...چشماني كه خداي ديوانگان را ميتوان در ان بوييد.
بگذار تا نفست را تنفس كنم تا شايد بتوانم تو را در مغز استخوان خود دفن كنم.
اي آشنا.....دل پاييزي دلي نيست كه در هر دكاني بفروشند....دلت به خروارها گوهر مي ارزد و من ديوانه توان دادن بهاي آنرا دارم.









نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥

دوست عزيز
هيچ به وجود خواهرت فكر كردي؟....به اين مونس هميشگي....به اين يار ماندني...به دختري كه از گوشت و خون توست و از بدو تولد تا مرگ يار تو خواهد بود....همدم و مونسي ماندني كه تو خود را در آن مي يابي....آهنگ صدايش همچو توست و تكيه كلامهايي همچو تو دارد...افكاري همچو تو دارد.....حسي همچو تو دارد....خنده اش شبه توست و گريه اش شبه تو.
به عكسهاي كودكي خود و او نگاه كن....چه مي بيني؟....دو كودك كه با هم بازي مي كنند...ببين چطور خواهرت رو بغل كرده بودي.....خواهرت دو ساله بود كه اين عكس را از تو و او انداختند...به خاطرات كودكي خود با خواهرت فكر كن...يادش به خير چقدر با هم بازي مي كرديد و به سر و كله هم مي كوبيديد.
حالا كه بزرگ شدي ببين كه چقدر خواهرت محرم راز و صندوقچه اسرار توست....ببين چقدر به تو كمك مي كند...چند بار تا به حال او را واسطه كرده اي كه حديث دل عاشقت را به مادرت بازگو كند؟....فرقي نمي كند.....برادرت هم چنين مي كند...هر آنچه در مورد خواهر گفتم برادر نيز در آن مي گنجد...تو چه دختر باشي و چه پسر اگر خواهر يا برادري داشته باشي حتما" چنين احوالاتي را با او گذرانده اي....خوشا به حالت....خوشا به حالت.
ديروز با دوستي صحبت مي كردم...او مي گفت كه شبها با خواهرش مي نشيند و درد دل مي كند.....گپ مي زند...تخمه مي شكند....مي خندد...گريه مي كند....كمك مي خواهد....حديث سرگشتگي خودرا با او بازگو مي كند...بي اختيار اشك در چشمانم حلقه زد....بغض تنهايي گلويم را فشرد....اين جاي خالي خواهر و برادر چقدر قلب مرا مي فشرد.....هرچقدر كه سن من بالا مي رود اين تنهايي را بيشتر حس مي كنم.....چقدر وجود و عشق به خواهر يا برادر باعث پشت گرميست...مخصوصا" وجود خواهر.
اگر مريم زنده بود الان 24 سال داشت.....چه رفيق خوبي براي من مي بود...چه همدم بي ريايي برايم مي بود...چه سنگ صبوري برايم مي بود.
به هنگام تولد از اين دنيا رفت....خواهر عزيزم نيامده رفت.....نديدمش و رفت....آن هنگام كودكي هشت ساله بودم.....نمي دانستم كه امروز درد دوريش جگرم را مي سوزاند....پدرم كه پيكر بي جان او را تحويل گرفته بود مي گفت كه چشمانش عسلي و موهايش خرمايي بود.
قدر وجود خواهر خود را بدانيد...نعمتي كه هرگز اجازت داشتن آنرا تا پاي گور نخواهم داشت.
چقدر تنهام.....چقدر تنهام.....چقدر تنهام.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٧

سلام عزيزان بهاري
باز سال نو شد و عشق كهنه....باز بلبلان مي خوانند و چشمان منتظر مي گريند....باز درختان شكوفه مي كنند و اشكهاي دل شوريده پژمرده شده مي خشكند.
اما بهار آمده....آيا بوي مستي اون رو حس مي كنيد؟....آيا بوي شهوت رو از لا بلاي گرده گلها حس مي كنيد؟....آيا مي بينيد كه پروانه هاي عاشق چطور مستانه مي رقصند؟
گفتم گل ياد چيزي افتادم.....ميگن ديدگاه غربي ها و شرقي ها در درك و كشف پديده ها با هم فرق مي كنه....غربي ها دوست دارند پديده ها رو با فرمول و ازمايش يا بهتر بگيم با عقل و منطق بشناسند اما شرقي ها دوست دارند پديده ها رو با حس كردن ودلشون بشناسند.....يك غربي وقتي تصميم داره گلي رو بشناسه تيغي بر مي داره و گلبرگهاي گل رو جدا مي كنه و ساقه و بقيه عضوهارو زير ميكروسكوپ مي گذاره .....عكس مي گيره.....تو فرمول مي بره تا در آخر گل رو مي شناسه.
اما يك شرقي اين كا رو نمي كنه بلكه در محلي آرام مي نشينه و گل رو مي گذاره جلوش و به گل نگاه مي كنه...گل رو بو مي كنه....نگاه مي كنه....نگاه مي كنه....بو مي كنه .....بو مي كنه....تا اينكه خودش بشه گل...با تمام خاصيتهاي اون گل...حالا مي تونه بگه كه گل چي هست...چون تمام وجودش شده گل....زيبايي گل....بوي گل.
يادتون نره كه شما شرقي هستيد.....ايا مثل شرقي ها عمل مي كنيد؟...به اطرافتون نگاه كنيد...چه مي بينيد؟.....هر انچه مي بينيد خداست....خداست و خداست.....نگاهش كنيد...لمسش كنيد....ببوييدش....ببوسيدش....تا خداوند رو حس كنيد.....تا خودتون بشيد خدا....روحتون كه سالهاست از او جدا مونده وصل بشه....از اين فصل مستي و شهوت استفاده كنيد و مست شويد.....شيدا شويد....ياري رو كه در كنارتون هست رو با ديد بهاري.....با حس بهاري.....با شور بهاري...ببوييد.....ببوسيد.
شهوت بهار رو از لابلاي موهاي لخت و افشانش ببوييد و مستانه نوازشش كنيد.
سال نو رو به همه شما تبريك مي گم....اميدوارم عاشقانه اين سال رو سپري كنيد و مستانه از ميخانه هستي بگذريد.








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٠

ياران عاشقم
تنها در خلوتي كه با ان زاده شده اي ....در كنجي تنگ....در شبي سياه و بس تاريك....زانوان خودرا بغل كرده با چشماني گرد شده كه پلك نمي زند چشم به زمين دوخته اي.
زبانت توان حركت ندارد...گويي بختكي سينه ات را مي فشارد....نمي داني به چه مي انديشي....اما مي انديشي و مي انديشي.....گويي سالهاست كه اينجايي و سالهاي دگر نيز همينجا......چنان در خود غرقي كه هيچ كس توان نجات اين غريق را ندارد....اينجا نيستي و انچه هست جسد توست كه هنوز گرم از ضربان بي نتيجه روزگار قلب توست...ضرباني كه ريتم هيچ اهنگي نيست...گو اينكه تو خود استاد ضرب اهنگاي خداوندي.
شكسته دل و خسته با خدايت بگو مگو مي كني ....چرا چرا مي گويي و خلقتش را سوال مي كني ...كه چرا خون مرا چنين مي گونه افريدي كه مستان در طلب انند اما اجازتي بر نوشيدن اين مي بر انان نمي دهي؟.....اين بدن من...اين ساغر ....توان نگاهداري اين روح....اين مي مجنون را ندارد....بگذار مستان بيايند و لبي تر كنند و دمي به اين خمره زنند شايد فشار سينه ام كم شود و اين خون بزم مجلس مستان شود....اجازت ده اي خداي مستان.....اجازت ده اي صاحب مي و ساغر....اجازت ده اي معمار ميكده....اجازت ده.
انگاه خداوند سكوت هزار ساله خود شكسته و مي فرمايد كه اي بنده من....اي مجنون كوي من....اي پير خراباتي كه من خود انرا خراب كرده ام....به گوش باش كه رازي از رازهاي خلقت را بر تو باز گويم...پيمان با خود بشكنم و نگفته اي را با تو بگويم....ايا شنيده كه خدايت خسيس باشد؟....ايا شنيده اي كه من خسيس بوده و بخشنده نباشم؟...اگر نشنيده اي حال بشنو كه من ...خداي تو.....خون بنده مجنونم را خود مي خواهم...مي ذات بندگان عاشقم را خود مي خواهم.....اي ساغران من....اي بندگاني كه دلتان بوي دگر دارد....اي مرد ها و اي زناني كه چنين شما را از ديگران متفاوت كرده ام....متفاوت چون مي شنويد و مي بينيد انچه را كه ديگران نمي بينند.....مي رقصيد انطور كه ديگران نمي رقصند.....مي خوانيد انطور كه ديگران نمي خوانند....بدانيد كه روحتان بر لبان من مي گوارايي هست كه اجازت نوشيدن ان بر هيچ معشوق زميني نخواهم داد....اگر من مي رقصم و خدايم ....اگر من يكتا هستم...اگر من توانا هستم...دليلش مي وجود شما بندگان متفاوت مي باشد.....اجازتي نمي دهم كه مخلوق من اين جام را ربوده و خود بنوشد.....تلاش مكن و معشوقي به غير از من بر مگزين كه هر انچه غير اين كني باطل مي كنم و شهوت بوسيدن يار را بر لبانت مي خشكانم.
از جا بلند شو و زانوي غم را رها كن و راهي ديگر جز راه من مرو كه مي وجودت متعلق به من است نه شياطين ديگر.....كه شيطان همانيست كه خون من در بهشت خورده و ساغر شكسته بر من تف كرد.
دوستان عزيز...ياران عاشق......تنهايان هزار ساله....مجوييد و مگرديد و مرويد كه متعلق به خداييد....خدا هووي ديگري براي خود نمي خواهد...كه اگر چنين شود مشركيد!







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۳٠

اي خداي بزرگ....اي افريننده انچه هست و نيست...اي صاحب كائنات...ما به اراده خود به اين عالم نيامديم....تو ما را به اجبار اوردي....سزاوار نيست كه عشق را از ما دور سازي و ما را در قفس افكني.
اي حكيم...اي قادر...اي انكه هرچه خواهي تواني.....بندگان خودرا خود اشرف مخلوقات نام نهادي ايا سزاوار است كه اشرف مخلوقاتت را در قفس افكني تا توان پرواز در اسمان عشق را نداشته باشد؟ ايا از اينكه توان پرواز را از ما گرفته و پرهاي مارا كنده و در زندان افكندي راضي هستي؟
اي قادر متعال....اي جبار...اي رحيم...به جگر پاره پاره ما نظري افكن كه چطور از تشنگي عشق بدين سان در امده است...ايا اگر مارا سيراب و مست كني نظم جهانت بر هم مي خورد؟
به گلوي فشرده شده ما نظري افكن كه سالهاست ارزوي فرياد عشق...ارزوي وصال عشق...ارزوي ارامش با عشق...ارزوي فرياد بر ان خشكيده است.
گويند كه هر انكه در اين دنيا محروم باشد و تشنه... در دنياي ديگر تو جبران ان تشنگي مي كني و در سراي ديگر به اين اسب سركش اجازه تاخت و تاز مي دهي...چه اشكالي دارد كه تو در هر دو جهان سخاوتمند باشي و شراب عشق بر ما بنوشاني؟
يا رب ...اجازتي ده همه انسانها در همين دنيا در همين يك روز باقي مانده از عمر دنيوي خود به وصال يار رسيده روزگار را با عشق طي كنند....اجازتي ده كه قل و زنجير را از پاي باز كرده در درياي عشق شنا كنيم....اجازتي ده قفس بشكنيم و پرواز كنيم...پرواز كنيم.....پرواز كنيم.
عده اي را در قفس اهني افكنده اي و عده اي را در قفس طلايي....قفس قفس است فرقي نمي كند ...توان پرواز را از ما گرفته است...بگذار بالهايمانرا به وسعت وجود خودت باز كنيم.
تا كي بايد قلب خودرا دفن كرده همچو مردگان بدون شور و شعف عشق زندگي كنيم؟
تو قادري....تو توانايي ....تو هرچه اراده كني توان انجام داري....اراده كن بر ما وصال را....اراده كن بر ما زندگي با عشق را...اراده كن بر ما نوشيدن شراب عشق را.
تا كي در غم دوري لقمه اي عشق بسوزيم؟ تا كي فرياد بر اريم عشق...عشق...عشق؟
تا كي روز را بي روي يار شب كنيم و شب را بي بوي يار صبح كنيم؟
ديگر بس است....تنهايي استخوانهاي ما را خرد كرده است....اين خرده استخوانهارا لگد مكن.
مگر از ديدن ارامش ما مسرور نمي شوي؟....مگر از ديدن يار در اغوش ما خشنود نمي شوي؟
پس بگردان اين ورق سياه را......بچرخان اين فلك بي روح را.
اي قصه نويس....قصه ما را با عشق بنويس....قصه ما را در كنار يار بنويس...ياري كه ما مي خواهيم نه انكه تو بر ما نوشته اي.
اجازت ده اي خدا...اجازت ده اي خدا...اجازت ده اي خدا...كه ازاد شويم....كه پرواز كنيم....كه عاشق باشيم .








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۱

سلام عاشقان
یکی از اقوام...خانم بسيار عزيز و با محبت كه در كاليفرنيا زندگي ميكنه و به درك عرفاني از اين دنيا رسيده گاهي با ايميلاش منو شرمنده مي كنه و مطالبي برام مي فرسته كه من به روح بلندش پي مي برم...به تازگي يه سايت فوق العاده رو به من معرفي كرد كه وقتي وارد سايت شدم و اجراش كردم نا خداگاه اشك از چشمام سرازير شد.....حتما" اين سايت رو ببينيد...براي اينكه تاثير بيشتري روي شما بگذاره صداي فلوت رو انتخاب كنيد و اجراش كنيد...اين سايت اينجاست.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٤

سلام عزيزان
اميدوارم ايامتان بوي عشق دهد....من گاهي اوقات اگر تو مود باشم و اتفاق خاصي برام رخ بده چند بيتي شعر ميگم...شعر هام رو هم اهنگين و با وزن مي گم....تا امروز هم شعر هام رو توي وبلاگم ننوشتم ...اما امروز براي اينكه خستگيتون در بره يكي از شعر هام رو براتون مي نويسم....خوب گوش بدين:
خيابان شريعتي(جاده قديم) رو كه همتون مي شناسيد...حسينيه ارشاد هم كه همينطور....كمي بالا تر از حسينيه ارشاد خيابان كجي هست به نام قبا....مسجد قبا در اين خيابان هست.
چند سال پيش به هنگام نماز مغرب داشتم با ماشينم از اين خيابان بالا مي رفتم كه نرسيده به مسجد قبا....دختري زيبا و قد بلند....با چشماني نافذ و مشكي...با پوستي سبزه و اتشين رو ديدم كه كنار خيابان ايستاده بود...همانطور كه رد مي شدم نگاهم در نگاهش افتاد و چند ثانيه اي نگاهش همچو درفش در چشم و دلم فرو رفت...اين شد كه وقتي به منزل رسيدم هواي شعر بر سرم افتاد و اين اتفاق را در قالب ابياتي بيان كردم.
((قباي عاشق))
به وقت شامگاهان و عبادت ــــ برفتم سوي ان دير عبادت
همان مسجد كه نام او قبا بود ــــ همان كوچه كه خاكش مهر ما بود
سنا گويان برفتم روي ان خاك ــــ كه غافل بودمي از بوي ان خاك
كه خاكش دادي ان بوي وصالي ــــ وصال دوست با ان شور و حالي
معطر بود خاك از جاي پايش ــــ معطر خانه(مسجد) از رو و جمالش
به يكباره نماز از سر برون شد ــــ نگاه چشم او اب و وضو شد
شكار اهوي استاده انجا ــــ برون كرد ان عبادت را به يكجا
كشيدم ان كمند شارخي را ــــ زهي كردم كمان تارخي را
رها شد تير زهر اگين عشقش ــــ شكارم شد نگاه تيز چشمش
شكارم كرد ان كژدم نگاهش ــــ كه زهرش كرد مستم از خيالش
به چشمش باشد ان مار سيه چشم ــــ كه مي زهرو دو ساغر نام او چشم
عجب نافذ بود چشم و نگاهش ــــ بسوزاند ان نگاه شب سياهش
در اخر گويم از باغ بهشتي ــــ بيامد باد سوزان دمشقي
كه الطاف خدا امد در اين چشم ــــ بگفتم بر اشارت من همي چشم

تو اي شاها مجدد دفتر اغاز
كه باشد دفترش تا محشرش باز
كشيش

من نمي دونم شعري كه گفتم در چه سبكي هست....ايا ايرادي داره؟فقط سعی کردم ملودی شعر رو در هر بیت حفظ کنم....ممنون مي شم اشكالاتش رو بگين.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٧

سلام ياران
ايا شما باور داريد كه خداوند بر همه چيز مسلت است و همه مخلوقات و تمامي اعمال و كردار زير نظر او ست؟
ايا قبول داريد كه اگر خداوند بخواهد مي تواند بر هر چيزي تاثير گذارد و ان را در كنترل خود در اورد؟
ايا قبول داريد كه همه اتفاقات در تمامي كائنات خواست او مي باشد؟
بله كه همه قبول داريم......او قادر متعال مي باشد.
ولي يك سوال ....به من جواب دهيد كه چطور مي شود كه شيطان كه مخلوق خداست بر عليه او قيام مي كند و دشمن خدا مي شود؟....بندگان خداوند را گول مي زند تا گناه كنند و به دوزخ روند؟
مگر خداوند نمي تواند شيطان را نابود كند؟بله مي تواند چون او تواناترين است.
پس اي خداوند...اي قادر...اي مالك...اي توانا....بر چه مصلحت به شيطان مجال مي دهي كه باشد و بندگان تورا به خطا برد و انان را تو دوزخي كني؟...و خود تو به دوزخ افكني؟
اي حكيم.....اي افريننده....تو خود شيطان را خلق كرده اي و نگه داشته اي كه مارا به خطا برد....شيطان مخلوق توست و تو بر هر عمل او اگاه و واقفي و انچه او مي كند سرنوشتي است كه تو براي شيطان رقم زده اي ...پس چرا بندگان گول خورده خودرا به دوزخ مي افكني؟...تو خود اين چنين خواسته اي كه شيطان باشد و مارا به خطا برد...چرا؟...چرا؟....چرا؟
چه چيزي را مي خواهي با اين سرنوشت به ما اموزش دهي كه شيطان را خود قدرت داده اي؟
بله ...شيطان را خود تو قدرت داده اي و او سرباز توست..اگر او در اختيار تو نباشد پس ديگر نمي توان تو را قادر متعال خطاب كرد....زيرا چيزي وجود دارد كه تو در دخل و تصرف ان عاجزي و ان شيطان است.
و ما مي دانيم كه چنين نيست...تو هستي و هيچ نيست.
بله دوستان....به نظر شما داستان چيست؟...علت اين مصلحت خداوند چيست؟







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢۱

عزيزان سلام
گرفتاري...گرفتاري....گرفتاري.....اين چيزيه كه نمي گذاره بيام و گرد نشسته بر كشيش رو پاك كنم.اما فرصتي شد كه بيام و فوت ناقابلي كنم بلكه غباري بروبم.
دوستان هيچ فكر كردين كه زيبا ترين منظره و عزيزترين لحظه چه زماني هست؟
لحظه بسته شدن عقد دو تازه عاشق؟نه... زيبا هست ولي زيبا ترين نيست.
لحظه بدنيا امدن يك نوزاد؟نه.... زيبا هست ولي زيبا ترين نيست.
پس كدامين لحظه زيبا ترين است؟كدامين لحظه هنگام اشك و سرور خداوند است؟كدامين لحظه سماع موسي و عيسي(ع)ومحمد(ص) است؟كدامين لحظه رهايي انسانهاست؟كدامين؟كدامين؟
اي شيطان....اي فرشته نا بفرمان خداوند....اي انكه سجده نكردي اشرف مخلوقات را و دشمن افريننده اش شدي.
اي شيطان .....اي فريب دهنده انكه مسجود تو نشد......اي گناه...اي خطا ...اي پليدی....اي معناي دوزخ.
زيبا ترين لحظه با تو معنا مي شود.....اري زماني خواهد رسيد كه تو با عملي كه انجام مي دهي نور را بر عالم مي تاباني.
و ان لحظه زمانيست كه شيطان توبه مي كند....زمانيست كه خداي را عبادت مي كند.....زمانيست كه از كرده خود پشيمان و از خدا طلب بخشش مي كند.
خداوند مي فرمايد كه عزيز ترين لحظه زمانيست كه بنده گنهكار من از گناه پشيمان شده و توبه كند..ان الله يحب توابين.
حال در نظر بگير كه منشائ كل بدي ها ...عامل تمامي گناهها ....شيطان ....توبه كند.
و چه پر عظمت است ان لحظه كه ببيني شيطان خداوند را سجده كرده است .....و خداوند گناهكار ترين مخلوق خويش را مي بخشايد.
انگاه كه مهدي (ص) ظهور ميكند و با شمشير دل خود گناه را پاره پاره مي كند.....انگاه كه منجي عالم حضرت مسيح در كنار ياور خود مهدي غبار گناه را بكلي از جهان مي روبد.ان زمان است كه ريشه ظلم كنده مي شود .
و اگر ديگر كسي گناه نكند پس ديگر شيطاني وجود ندارد ...زيرا شيطان با انجام گناه معنا مي شود.....و ان زمانيست كه شيطان ديگر شيطان نيست بلكه فرشته عزيز خداوند است. و ان لحظه ....لحظه سجده شيطان است.
اي مسيح ....اي پاك ترين پاكان....شيطان و فرزندان زميني اش منتظر ظهور تو هستند كه بدين بهانه توبه كنند...
دوستان ...بزودي مجموعه تلوزيوني 13 قسمتي ((بشارت منجي)) كه داستان زندگي حضرت مسيح است از شبكه يك سيما پخش مي شود....ديدن اين سريال عبادت است.....پس مبادا كه عبادت نكنيد.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۳

سلام عزيزان من
بالاخره بعد از نود و بوقي فرصت پيدا كردم كه بيام و موضوع دو نوشته اخيرم رو جمع كنم....نتيجه گيري كنم.....اما ديدم كه خيلي از دوستان نظرات بسيار خوبي داده اند....اين بحثي كه من شروع كردم خيلي ها رو وادار كرد كه سفره دلشون رو باز كنند و حقايقي رو بگن....حتما" برين نظرات اقاي پوريا و جوابيه خانم بچه مثبت و جوابهاي پوريا رو بخونيد...عزيزاني كه نظر دادين.....از شما ممنونم كه به من كمك كردين....شما خودتون بحث رو جم كردين....مخصوصا" پوريا و بچه مثبت....من ديگه چيزي براي گفتن ندارم...گفتني ها رو پوريا و بچه مثبت و ديگر دوستان گفتند.....اما با همه اين حرفها شعار همیشگی من اینه که عاشق باشيد.
اما من امروز بايد مي امدم و چند كلمه اي حرف مي زدم......نه به خاطر موضوع قبلي ....به خاطر اينكه امشب يه شب خيلي خيلي عزيزه....يه شبي كه به قداست شبهاي قدرهست....شب تولد كسي كه به همراه مهدي موعود ....به گفته مسلمانها در پشت شانه راست او ظهور مي كند...او كسيست كه قوم يحود و فرزندان اسحاق...و قوم عرب و فرزندان اسماعيل متفق القول قبول دارند كه منجي عالم مي باشد.....در كتابهاي اسماني اورده اند كه او منجيست و در اسمانهاست..اري او اقاي تمامي كائنات مي باشد.....او موعود خداوند است....او بقول مسلمانها روح خداست....او پيامبريست خاص ....و او كسي نيست به جز عيساي ناصري...او مسيح است كه اينچنين خداوند او را با روح مقدس خود مسح كرده است.....پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) اورا روح خدا و مقدس مي خواند....او را يار مهدي و هم رزم او معرفي مي كند.....شايد سوشيانت زرتشتيها هم عيسي باشد....نمي دانم.....اما اين را مي دانم كه عشق به عيسي و روح مقدس او عزيز ترين عبادتهاست.
اي دلهاي بيدار ايا عزيز تر از عشق به عيسی در اين دنيا يافته ايد؟....اي مسيحي ها بدانيد كه پيامبر شما عزيز تمامي اديان از يحود تا اسلام مي باشد.....اما چرا شما به عيساي خود عشق نمي ورزيد؟به كليسا براي عبادت خداوند نمي رويد؟.....به قول مسيح براي خود دعا كنيد تا تجربه نشويد....
من ميلاد با سعادت نور خدا...روح خدا....تجسم عشق خدا...حضرت مسيح رو نه فقط به ارامنه....نه فقط به مسيحييان.....بلكه به جهانيان تبريك ميگم.....به مسلمانها تبريك ميگم....به يحودي ها تبريك ميگم....به پدر الهي او .....صاحب روح متعالي او....خداي متعال تبريك ميگم.
اي عيسي....اي روح خدا....اي دشمن شيطان....ما محتاج دم تو هستيم....ما بيمار دم تو هستيم.....بر ما بدم....بدم...بدم.
اي عيسي.....اي پاك....اي كمال....اي استاد.....همچو معجزه ات به شيطان كه ما را زنداني كرده است بگوي....رهايش كن....رهايش كن....رهايش كن.
اي عيسي.....اي همچو خدا....ما بيماريم.....معجزه اي كن....شفا ده...شفا ده....شفا ده.
امين يا رب العالمین.






نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩

سلام عزيزان
ممنونم كه در بحث دفعه قبل كمكم كردين.....نظراتتون رو مو به مو خوندم و بعضي هاشون رو هم با جون و دل پذيرفتم.
اما دو كلمه حرف با اون خانومهايي دارم كه با نظر من موافق نبودند....بعضي از خانومها گفته بودند كه زن هم به مرد احتياج داره.....زن هم دوست نداره كه تنها باشه....زن هم دلش عشق و محبت مي خواد......اما با عرض شرمندگي بايد بگم كه من فكر نمي كنم همچين چيزي باشه.....يعني خود خانومها عملا" اثبات كردند كه ميلي به جنس مخالف ندارند و اقايون براشون بي اهميت هستند....خودشون متاسفانه نمي دونند كه لازمه بقا و موفقيت در زندگي عشق متقابل هست....محبت كردن و محبت ديدن هست....رد و بدل انرژي هست.....وجود مرد در كنارشون هست....ميگي نه؟......دروغ ميگي......به خدا دروغ ميگي.....پس چرا وقتي پسري بهت ابراز محبت مي كنه پشتت رو بهش مي كني؟تحويلش نمي گيري؟چرا وقتي يه پسر پاك با هزارجور مشكل....با هزار جور ارزو.....با هزارجور راه مختلف براي ايجاد رابطه.....با عشق.....با اميد....مياد جلوي تو.....برات ايميل مي زنه....بهت تلفن ميزنه......سر راهت قرار ميگيره....غرور مردانش رو مي شكنه و بهت ميگه كه ازت خوشش امده و يا ميگه كه دوستت داره يا گريه مي كنه ميگه عاشقت هست.....روت رو بر مي گردوني؟....تاقچه بالا مي زاري؟.....همچين كه ديدي پسره داره طرفت مياد و به قول بعضي از خانومها له له ميزنه.....ديگه از چشمت ميافته؟......گاهي با دست پيش مي كشي و گاهي با پا پس مي زني؟.....چي شده؟همچين كه ديدي يه پسر بهت علاقه مند شده ميگي وللش؟مگه اون پسر بدبخت چه گناهي كرده؟مگه يه پسر حق نداره علاقه مند بشه؟...هان؟.....پس چرا تحويلش نمي گيري؟.
خانومهاي عزيز.....دختر هاي محترم....من رو ببخشيد كه اين حرفهارو زدم...اما يه واقعيته.....من با چشم خودم ميبينم كه اين اتفاقها ميافته......اگر مطالب گذشته من رو بخونيد متوجه ميشين كه من به جنس مونث چقدر ارادت دارم..اما از حقيقت هم نميتونم بگذرم......البته درصدي از خانومها چنين رفتاري دارند نه همه....اما متاسفانه درصدشون زياده.
بزارين امروز با هم رك باشيم.....بزارين نقابهارو برداريم.....بزارين عينك فمنيستي رو برداريم...بزارين تغيير بديم ....بزارين بشكنيم اين ديوار بتوني رو كه بعضي از خانومها دور قلب خودشون كشيدن.
شما خانومها مردهارو وادار ميكنين كه با سياست باهاتون رفتار كنند...با مكر باهاتون رابطه بر قرار كنند....با حيله نگه داشته بشين......نكنيند....ديگه بسه.....شمايي كه ادعا ميكنيد به محبت مرد احتياج داريد پس چرا كاري مي كنيد كه اقايون با بي محلي شما رو جذب خودشون كنند؟.....اين درد ايرانه....اين مرضه ايرانه....من تو هيچ جاي دنيا نديدم كه زنها جذب بي محلي بشن....خود شما اين دام رو ياد مردها دادين....خودتون با رفتارتون مردهارو اينجوري بار مياريد.....خودتون اينجوري مرد رو اموزش ميدين.
چرا اگر پسري به دختري بي محلي كنه دختره جذبش ميشه؟چرا اگر محبت كنه دختره ميگه پسره احمقه؟ميگه بره گمشه؟.....پس چرا خانوم عزيز بر ميگردي ميگي ما هم محبت مي خواهيم.....ما هم عشق مي خواهيم.....ما هم به وجود مرد احتياج داريم....اينجوري تشنه محبت هستي؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
بسه ....ديگه بسه ....اگر خانوم عزيز دنبال عشق و محبت از سوي يارت هستي از همين لحظه اين اخلاق بدت رو ترك كن.
من امروز اصلا" قصد نداشتم اين حرفها رو بزنم.....اما دلم براي بعضي از اقايون بدبخت مي سوزه كه اينجوري زير پاي بعضي از خانومها له ميشن.....اين له شدن هم از اونها يه گرگ درنده مي سازه كه ميرن و فلان تجربيات رو ميكنن و فلان وبلاگهارو راه مي اندازن.
من هميشه گفتم كه عشق به زن....محبت به زن و از زن.....برق نگاه زن....گرماي دست زن.....اتش دل زن....دواست...شفاست.....خداست.
من هميشه گفتم كه مرد به عشق يار هست كه تلاش مي كند....درس مي خواند.....كار مي كند......نفس مي كشد....رشد مي كند......به تعالي مي رسد.
از دامن زن است كه مرد به معراج مي رود.
اما ......اما حيف كه شما خانومها مردهارو درك نمي كنيد و اغوشتانرا باز نمي كنيد كه كبوتر لرزان دل مرد در ان لانه كند....مي ترسيد.....اطمينان نداريد....فرار مي كنيد......سياست به خرج مي دهيد....پشت مي كنيد...وصله مي چسبانيد و از مرد يك گرگ روباه صفت مي سازيد .
همكاري دارم كه هيچ كم و كسري نداره......قيافه....تيپ...اخلاق....تحصيلات.....پول.....ماشين....خونه......اعتقاد..و...و...و....عاشق دختري شده كه از هر نظر از خودش پايين تره.....از دختره خواستگاري كرده....فقط عيب پسره بدبخت اين هست كه به دختره ابراز علاقه كرده.....شايد هر دختري ارزوي ازدواج با اين پسر رو داشته باشه اما دختره ميگه كه حالم از مردهايي كه مثل تو ضعيف هستن به هم مي خوره.....از مردهايي كه بي اعتنا هستن خوشم مياد.
اخه اين هم شد حرف؟خوبه كه بريم و گرگ باشيم و بدريم و بگيم هرررري؟....خوبه؟
دختر خانومهاي عزيز......نكنيد.....تورابه خدا اين بره هاي معصوم رو گرگ خونخوار نكنيد.....نكنيد....نكنيد.
من اصلا"دلم نمي خواست اين حرفهارو بزنم اما بزارين لا اقل يك نفر حقيقت رو بگه...بزارين كشيش فاني بشه تا ديگران باقي باشند....اقايون....خانومها.....دست از اين موش و گربه بازي بردارين.....عاشق باشين....سينه هاي خودتون رو باز كنيد و يار رو به دلتون راه بدين....بزارين يار مثل خون تو تنتون بگرده تا مست بشه......... تا مستتون بكنه.
بياييد با هم دعا كنيم
اي خالق هستي.....اي نور.....اي عشق.....انان كه عاشقند رو يار ده....يار ده...يار ده.
انان كه بيمار زلف يار هستند رو.....موي ده...موي ده...موي ده.
انان كه تشنه اشك يار هستند رو.....اب ده....اب ده....اب ده.
انان كه محتاج صداي يار هستند رو.....داد ده...داد ده...داد ده.
انان كه محتاج گرماي يار هستند رو....سوز ده....سوز ده.....سوز ده.
انان كه محتاج نفس يار هستند رو...باد ده...باد ده...باد ده.
انان كه محتاج رخ يار هستند رو....نور ده...نور ده...نور ده.
و اي خداي من....اي خالقي كه نان دهنده همه دندانها هستي....به دندان دل ما...نان ده...نان ده....نان ده.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٧

دوستان عزیز
لطف شما همیشه من رو شرمنده می کنه.....از همه شما به خاطر محبتتون به من سپاسگذارم.
این روزها به خاطر مشغله کاری به شدت در گیر هستم اما نمی زارم این چراغ خاموش بشه .این وبلاگ رو با سو سوی شمع هم که شده روشن نگهش میدارم.
راستی یه وبلاگ عالی هست که ازش غافل نشین.تمامی تمرینهاشو من قبلا"هم انجام دادم و شکی در صحتش ندارم.
امروز دوست دارم راجع یه موضوع مهمی صحبت کنم که در خیلی از وبلاگها باعث جنگ و جدل بین دختر ها و پسرهاست....حقایقی هست که خیلی از خانومها باید بدونند .....همه اقایون هم میدونند اما گاهی خودشون رو به ندونستن میزنند و پا رو چشم و دلشون میزارند.
حتما" به وبلاگهایی از قبیل زن نوشت....ناز بانو.....عمق....دختر برتر...سمانه و.....برخورد کردین.
اگر نوشته هاشون رو بخونین می فهمین که یا رک ویا در لفافه جنس مرد رو می کوبونند....میگن که همه مردا بد هستن....میگن که عشق یک پسر دروغ هست...میگن که به دخترها ظلم شده...میگن که همه مردها شیطان و کثیف هستند...میگن که مردها مارو فقط برای لذت شهوانی می خوان.
وبلاگهایی هم هستند که من نمی خوام اسمشون رو ببرم و شاید همه شما بدونین تو این وبلاگها به زنها توهین میشه و راجع به خانومها به گونه ای صحبت میشه که انگار فقط دستگاهی هستن برای رفع فشار شهوت و لحظه ای لذت در اقایون. البته توجه داشته باشید که جواب(( های ))....((هوی)) هست.
اما من امروز می خوام اب پاکی رو بریزم رو دست خانومها و بهشون بگم که حقیقت چیز دیگریست.
یه چیزی رو می خوام بگم.....من ادم نسبتا" دنیا دیده ای هستم.....چه در ایران و چه در خارج از کشور....مردهارو هم خوب می شناسم....بچه هم نیستم....تا دلتون هم بخواد هم نون گندم خوردم و هم دست مردم دیدم.
قبل از هر چیز بهتون هم بگم که از مکتب فمینیسم هم متنفرم.
اما باید واقع بین بود.....نمیتونیم از حقیقت فرار کنیم.....بزارید اشاره ای داشته باشیم به کتابهای اسمانی و ادم و حوا.....خداوند ادم(مرد) رو خلق کرد و در بهشت با هزاران هزار نعمت قرار داد....اما با این حال ادم در محضر الهی از تنهایی خود شکایت کرد ....از گرسنگی روح خود شکایت کرد....از درد قلب خود شکایت کرد...از اغوش خالی خود شکایت کرد....خدای متعال هم ندای دل ادم رو شنید و عزیز ترین نعمت رو....حوا(زن) رو برای ادم افرید.....و ادم بسیار مسرور شد.
خانومهای عزیز.....دختر عزیز....خانوم عزیز...هیچ چیزی تغییر نکرده....ما هم هنوز همون ادم هستیم....و تو برای ما همان عزیز ترین نعمت هستی....همانی که به خاطر عشق به تو صبح از خواب بلند میشیم.....با امید به عشق به تو کار میکنیم....با هیجان اغوش تو به منزل بر میگردیم....و در ارامش اغوش تو به خواب میریم.
یه چیزی رو می خوام امروز اعتراف کنم...اگر مردی بدون این چیزهایی که گفتم زندگی کنه....یا سکته می کنه میمیره....یا افسردگی پدرشو در میاره.....یا باید زنجیرش کنید ببریدش تیمارستان.
مرد به عشق زن هست که زندست....به عشق دوست داشتن زن...به عشق عشقبازی با زن.....به عشق عاشق بودن زن .....به عشق دستهای انرژی بخش زن....به عشق چشمان اتشین زن...به عشق زبان همچو بلبل زن....به عشق اندام زیبا و سحر کننده زن...و به شرط علاقه به عشق حل شدن در زن و هم بستر شدن روحانی با این موجود عزیز.
این حقیقت مرد هست نه اونی که تو وبلاگها می خونید.
حتما" با مرد مجردی که تنها زندگی می کنه بر خورد داشتین.....منزلش نا مرتب....به هم ریخته.....زندگیش بی برنامه....اما اگر یاری رو پیدا کنه میبینید که از این رو به اون رو میشه....می دونید چرا؟...چون برای زندگیش دلیل پیدا کرده.....امید پیدا کرده....و این دلیل چیزی نیست جز اغوش زن.
اما یک زن اگر هم تنها و مجرد باشه میتونه مثل یک زن شوهر دار زندگیش مرتب باشه.....بدون هیچ گرسنگی روحی به زندگی خودش ادامه بده...اگر سالها هم خمبستری نداشته باشه ککش هم نمیگزه....عین خیالش هم نیست.... و این هست تفاوت بین خلقت زن و مرد.
حتما" توجه کردین که اگر مردی همسرش فوت کنه و تجدید فراش هم نکنه خیلی زود افسرده میشه و زود میمیره.اما اگر زنی شوهرش فوت کنه میتونه تا اخر عمرش به زندگی بدون مرد ادامه بده.
اره خانومها......اره دختر خانومها.....قضیه این هست....توجه کنید که به همین شدتی که من گفتم شماها برای ما مرد ها مهم هستین....حجت رو بر شما تموم کردم.
ما مردها اگه پیر هم بشیم بازم بچه هستیم....باید شما زنها روی سرمون مثل مادر دست محبت بکشید.
پس خواهش میکنم دیگه نرین تو وبلاگتون....میون دوستاتون...پشت تریبوناتون....از مرد ها بد بگین....بگین اشغال هستن.....بگین کثیف هستن.
اگر هم مردی رو بد دیدین نگین که مرد ها بد هستن...این خیلی بد هست که تو اگر یه تجربه تلخ داری اون رو بکنی یه قانون کلی....همونطور که ممکنه مردی بد و کثیف باشه .....ممکنه زنی هم هرزه و اشغال باشه.
نمیدونم تا حالا شده پشت دختر و پسری که دستشون تو دست همدیگست راه برین....یک بار این کار رو بکنید و به دستاشون خیره بشین.....چشماتون رو باز کنید ....می بینید که هاله اختری در ناحیه دستاشون پر نور تره....داره یک جریان ملکوتی از راه دستاشون بینشون رد و بدل میشه.....می بینید که شما هم انگار از دیدن این منظره زیبا اروم شدین.....عاشق شدین.
این فلک الافلاک نمی گردد مگر با همین انرژی......با انرژی دستان عاشقی که در هم گره خوردند و به کائنات انرژی هستی میدهند...انرژی بودن میدهند.....خورشید توان طلوع و غروب را نخواهد داشت مگر از این انرژی تغذیه کند......اقیانوس جزر و مد نمی کند مگر دست عاشقی را در دست معشوقش ببیند.....باد نمی وزد مگر به عشق عشاق.....اتش نمی سوزاند مگر نگاه سوزان دختری را در چشم پسری ببیند....و نمی وزد و طلوع نمی کند و نمی سوزاند....و خاموش میشود.....خاموش می شود...میمیرد....و خدا خدایی نمیکند مگر بخاطر عشق.
حال ای دوست......بسوزان....بسوزان....بسوزانم
که سوختنم جان دهد مرا...تفس دهد مرا.....امید دهد مرا......پای رفتن دهد مرا....خدا دهد مرا.
همیشه سوزان و سوخته باشید.








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱۸

انجا كه سكوت است....انجا كه تاريك است.....انجا كه هيچ كس نيست.....شب است....شب.
انجا مي توان خدا را شنيد...انجا مي توان خدا را ديد....انجا مي توان خدا را بوييد....انجا ميتوان خدا را بوسيد.
عبادت به هنگام نيمه شب است كه چنين است....نماز شب چنين حالي را دارد.....در انجا ميتوان عاشق خدا شد...و چه معشوقيست خداوند....بوسه هايش اتشين.....نوازشش مادرانه....نگاهش دلربا....اغوشش عمق دريا.
مبا دا از نماز قبل از سحر غافل شويد .....رمضان امد نه براي نخوردن و ننوشيدن....نه براي تا خرخره سحري خوردن....نه براي افطار خوردن.
امد براي عشق بازي خدا و بنده اش......امد براي نماز نيمه شب و دعاي سحر....كه عشق به ان نماز ديگر خوراك را از سر بيرون كند....كه يك ماه ديوانه باشي....يك ماه مستانه باشي.....يك ماه به هنگام سحراز مي خون خداوند بنوشي و هنگام مغرب با بوسه هايش افطار كني.
اري ...اين چنين است رمضان عاشقان.
عاشق باشيد.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٤

عزيزان
مدتي بود دوست داشتم راجع به موسيقي غربي و سبكهاي اون و تفاوتهاي اون با موسيقي سنتي براتون چند كلمه اي حرف بزنم...مي ديدم كه دوستانم كمتر از اين مطالب خبر دارن اين بود كه تصميم گرفتم هرچي ميدونم براتون بگم.
مي دونيد كه موسيقي سنتي داراي سبكها و يا اصطلا حا" مايه ها يا دستگاههاي مختلفي هست.....دستگاه شور..دستگاه ماهور...دستگاه سه گاه...دستگاه همايون...دستگاه چهار گاه...دستگاه راست پنج گاه.
در موسيقي غربي سبك راك....جاز.....كلاسيك.....متال...فانك...بلوز...فوز...و...رو داريم.
در دستگاه شور كه خيلي دستگاه گسترده اي هست چند شاخه داريم...بيات ترك...بيات اصفهان...دشتي..ابوعطا.كه خود اين شاخه ها داراي گوشه هايي هستند.
هر دستگاه داراي گوشه هايي هست....به عنوان مثال دستگاه سه گاه داراي گوشه هاي زابلي....زنگوله و فغاني هست.
در موسيقي غربي هم ما چنين حالتي رو داريم...سبك راك شامل شاخه هاي
Rock and roll
Hard rock
Space rock
Psychedelic rock
Progressive rock
Art rock
وهمچنين سبك متال شامل شاخه هاي
Heavy metal
Black metal
Thrash metal
Doom metal
Death metal
مي باشد
به عنوان مثال گروه camel در سبك space rock هست و گروه مشهور متاليكا در سبك hard rock و heavy metal فعاليت مي كند.
خوب حالا دوست دارم كمي بيشتر راجع به سبك hard rock كه حتما"هم اسمش رو زياد شنيدين و من خيلي دوستش دارم حرف بزنم.
يك گروه نوازنده اين سبك رو rock band مي نامند.....حد اقل شامل چهار نفر نوازنده هست كه يكي از اونها ميتونه خواننده يا اصطلا حا" vocal باشه.سازهاي اين band شامل :
Electric guitar1 كه كار lead guitar رو انجام ميده.اين گيتار برقي كارش هدايت موزيك و ملودي اصلي هست يعني ملودي اصلي اهنگ رو ميزنه...اصطلا حا" سولو اصلي رو اجرا ميكنه...بهش solo guitar هم ميگن.
Electric guitar 2 كه كار rhythm guitar رو انجام ميده و power cord ميزنه.
Base guitar يا همون گيتار باس كه بيس ميزنه.
Drums كه خيلي ها به غلط فكر ميكنن اسمش جاز هست...
در گروه متاليكا جيمز هد فيلد هم مي خونه(vocal) و هم rhythm guitar مي زنه.
البته گاهي پيش مي ياد كه key board يا همون ارگ هم به ساز ها اضافه ميشه.
بهتون پيشنهاد ميكنم حتما"كار nothing else matters وunforgiven از گروه متاليكا و كار فوق العادشون به نام mama said رو كه من عاشقش هستم رو گوش كنين...از گروهcamel هم غافل نشين.
يه نكته جالب اينكه پارسال يه كاست به نام مكاشفه مجوز گرفت و به بازار امد كه يه گروه با چهار تا ويولون سل چند تا كار متاليكا رو اجرا كرده بودن....چند تا از كارهاي گروه camel هم در كاستي به نام طلوع مجوز گرفت و در كتاب فروشي ها هست....البته كارهايي كه خواننده داره رو هنوز مجوز بهشون نميدن ...مي تونين از internet يا دوستانتون كه اهل اين تيپ اهنگها باشن بگيرين.
كارهاي گروههاي black Sabbath&led zeppelin&manoar&scorpions رو هم فراموش نكنين.
جالب اينه كه دو سالي هم هست كه وزارت ارشاد به گروه هاي ايراني هارد راك اجازه برگزاري كنسرت در ايران رو ميده...مثل گروه كاوه(پسر كورش يغمايي) و گروه پژواك و .....
راستي.......يه چيزي رو فراموش كردم بگم...تفاوت اساسي بين موسيقي سنتي و موسيقي غربي اين هست كه
موسيقي غربي هارمونيك هست يعني در يك اجرا و اهنگ هر ساز براي خودش نت متفاوت و خاصي رو ميزنه كه برايند صداي همه سازها اون اهنگ رو مي سازه اما موسيقي سنتي منو كروميك هست يعني در يك اجرا همه سازها يك نوت رو ميزنند...اكورد در موسيقي سنتي مفهومي ندارد.....در موسيقي سنتي به غير از بمل و ديز..... كرن(يك چهارم يك نوت) هم داريم ولي در موسيقي غربي فقط يك دوم هر نوت يعني بمل و ديز داريم و كرن نداريم.

اين عکس مربوط به(( اوزی اوز برن )) خواننده گروه بلک سبت هست....اون ادعا کرده که شيطانه...در يکی از کنسرتهاش خفاش زنده رو با دندون تيکه تيکه ميکنه....چه ديوانه هايی پيدا ميشن!!!!!!!






نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱

لعنتي دوباره امد...امروز ميشه حسش كرد....چون هوا سرد شده....باد مياد....سرده...حس مي كنيش؟
نميدونم اين پاييز چه خاصيتي داره و چه سري درش نهفته است كه تا مياد....دلهره مياد...بغز مياد.... اشك مياد...خاطره مياد....پريشوني مياد...صداي عشق مياد...بوي عشق مياد...نفس عشق مياد....عشق مياد...عشق مياد...مياد...مياد.
نميدونم...دست خودم نيست...امروز هواي سرد پاييزي رو كه حس كردم از صبح تا حالا بغز گلوم رو فشار ميده....تو چشمام اشك جمع ميشه....اخه ديگه ميشه پاييز رو حس كرد....بوش كرد....ديدش.
از اين تاپ تاپ دلم كلافه شدم.....انگار 16 سالمه و عاشق شدم...عاشق كي؟...نميدونم...نميدونم...ولي ميدونم كه اين باد پاييزي منو ديوونه كرده....مريض كرده.
ياد سر پل تجريش اول خيابون وليعصر افتادم.....دارم ميرم توش...چقدر درختاش قشنگه...بلنده.....مثل تونل شده....چقدر بلند....چه پاييز زده......چه سرده هوا......عشق...عشق...عشق.
اين پدر سوخته چيه؟...چرا تشنشيم؟.....چرا اميده؟....چرا زندگيه؟....چرا بودنه؟
دلم مي خواد برم تو يه پارك پاييز زده....تو باد پاييزي...جايي كه هيچ كس نباشه...جايي كه هيچ نا محرمي نباشه.....تو باد...تو برگهاي زرد پاييزي كه از درختاي بلند تو سر و صورتم ميريزن.....بچرخم.....ايستاده بچرخم....اينقدر بچرخم تا سرم گيج بره...گيج بره...گيج بره....بخورم زمين.....از هوش برم...برم اونجايي كه عاشقان...برم اونجايي كه شوريده حالان.......برم اونجايي كه عشقها متولد ميشن....پرواز كنم...پرواز كنم .....برم پيشه خدا....شكايت كنم از اين دل شوريده...شكايت كنم از اين دل پريشان ......كه وصل كن مارا به دوست...برسان مارا به وصال دوست.....كه دوست خود باشي و اين اتش از خود ......يار تويي و او تو.....ما ديوانگان درگاهت را در ياب....در ياب ....در ياب.
اي خداي خسته دلان .....شفا ده ..شفا ده......شفا ده.
اي خداي عاشقان.........جلا ده...جلا ده...جلا ده.
اي خداي تنهايان..........شور ده ....شور ده....شور ده.
اي پنهان ز چشم ما اما ما....اي صداي خاموش اما فريادي در گوش....اي نيست و همه هست...اي پنهان عيان...اي تاريك نوراني...اي من....اي من..اي من..و من تو..من تو....من تو.....درياب...در ياب..در ياب.








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٧

دوست من
گاهي ادم يه چيزهايي تو اين دنيا كشف ميكنه كه وقتي لذت اونها رو مي چشه مي فهمه كه از عشق هم لذيذ تر هست...از بوسيدن يار هم شيرين تر هست.
شايد خبر داشته باشي....پنج شنبه...جمعه و امشب كنسرت گروه رومي در فرهنگسراي بانو در شمال پارك ساعي بود..يه امفي تاتر رو باز...تو فضاي باز....پدرام درخشاني و مهرداد هويدا(همون خواننده اي كه به سبك افغاني پاكستاني مي خونه) سرپرستي اين كنسرت رو به عهده داشتن و می خوندن...اين اولين باري بود كه پدرام درخشاني(نوازنده سنتور و تارو باقلمه در گروه اويژه...متولد 1353 اجرا در امريكا...استراليا...مراكش...هندوستان...فرانسه)اواز مي خوند و دو تار ميزد.
چند تا از نوازنده هاي معروف هم در اين گروه بودند....كيوانشكوه(درامر گروه اويژه).....بابك اخوندي كه در گروه اور و ميرا گيتار برقي ميزنه...دارا دارايي كه من خيلي دوسش دارم يكي از بهترين شاگرد هاي بابك رياحي پور(شوهر سابق مهتاب كرامتي هنر پيشه.....نوازنده گيتار باس....نوازنده گيتار در اولين كنسرت گوگوش در امريكا...نوازنده در گروه اويژه...تبعه كشور المان)......هاشمي(نوازنده طبلا هندي....متولد كابل).
نميدونين جاتون چقدر خالي بود......كلي لذت بردم....كلي تو ذهنم سماع كردم.
چقدر زدن و گوش دادن اين طبلاي هندي ادم رو ميبره به اونوره كائنات.....
من اولين باري بود كه اقاي هويدا رو ميديدم.....چقدر قشنگ با لهجه افغاني مي خوند.
من به دليل علاقه و تشويق خودم كه تمرينهاي گيتار رو انجام بدم و كلاسم رو ادامه بدم كنسرتهاي هارد راك زيادي رو تو تهران و كشورهاي ديگه رفتم....اما اين اولين بار بود كه مي ديدم گيتار برقي و باس و درام با سازهاي سنتي مثل سنتور..كمانچه...دف...تنبك...تار..و از همه جالبتر طبلاي هندي همنوازي ميكنن!!!!!!!!
بابك اخوندي از گيتار برقي با متد اسلايدينگ و افكت مناسب صداي سيتار و سازهاي هندي در مي اورد!!!!!!!
در مجموع فضايي ايجاد شده بود كه تمامي غصه هام رو فراموش كرده بودم و داشتم تو ذهن خودم پرواز ميكردم و مي رقصيدم....امشب هم میرم.
دوستان.....از موسقي غافل نشين.....برين يه ساز غربي يا سنتي ياد بگيرين....تمرين كنين....اولش مشكله....اما اگر فقط روزي يك ساعت تمرين كنين بعد از مدتي ميتونين از صداي سازتون لذت ببرين....به درد روزگار باز نشستگي و پيريتون هم مي خوره...اين روزها هم كه كلاس موسيقي فته فراوون هست...هر سازي كه دلتون ميخواد....








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٢

تنهايي.....اين درد...اين تشنگي.....اين سرماي گزنده.....چه منجمد مي كند دل ادمي را....چه گرسنه مي كند روح ادمي را....چقدر دستت سرده.....يخ كرده.....خون تو رگات دلش مي خواد تو دستات بدوه....گرمش كنه ....اما...اما تنهاييت نميزاره....كو ياري كه دستم رو گرم كنه....كجاست چشماني كه زل زل به چشمانم نگاه كند و دلم را بسوزاند....بسوزاند....بسوزاند....مست كند....مستم كند....مست و ديوانه كند.
يه چيزي رو ميدوني.....ميدوني كه اگر يارت رو در اغوش بكشي....و چنان اون رو در اغوشت فشار بدي كه استخوانهاش خرد بشه.....دلت مثل كوه اتش فشان فوران ميكنه......ناله رو مي ريزه بيرون....درد رو مي ريزه بيرون....اشك رو مي ريزه بيرون.....سردي هاي روح و دلت رو مي ريزه بيرون.
اي خداي باد...بگذار تا در اغوش يار سماع كنيم...همچو باد...رونده...رقصنده....ديوانه شويم...برويم...زنده شويم.
اي خداي عشق....ما را در بحر عشق غرق كن....زنده كن.
اي خداي اتش......اتش عشق را سوزان بر دل ما افكن.
اي خداي من......انان را كه از غم تنهايي بر خود مي پيچند.....ميسوزند....ميگريند.....وصال ده...وصال ده...وصال ده.








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٠

دوستان و همسفران عزيز
سفري كه رفتيم زيارتي بود مقدس براي همه دوستان.....زيارت دو مكان مقدس كه تقدس ان بر هيچكس پوشيده نيست....اما من تنها كسي بودم كه حالي ديگر داشتم....همه مي دونين كه سن من از همه دوستاني كه با هم همسفر بوديم بيشتر هست....همه اكثرا" دانشجو و هنوز پاك و بكر.....هنوز به دور از حيله گريهاي بازار كار....هنوز بدور از زيراب زنيها در كارخونه و شركت....بدور از چاپلوسيها و دروغ....بدور از كينه ها....عقده ها....مكرها.
يادش به خير......من هم زماني دانشجو بودم.....ياد اون روزهاي قشنگ افتادم....اون مهربوني ها.....اون شوخي ها(پورياي پدر سوخته).....اون صفاي دل....چقدر مثل اون شب تو اتوبوس توی سر وکله هم میزدیم
چرا اينجوريه؟چرا محيط كار بدور از صفاست؟.....بدور از صميميته؟......بدور از پاكيه؟
چرا ما با خودمون چنين ميكنيم؟.....چه اشكالي داره محيط كار رو مثل زمان دانشجويي با صفا كنيم؟
ايا حتما" براي پيشرفت در كار بايد زيراب همكارت رو بزني؟حتما" بايد پيش رئيست از همكارت بد گويي كني تا پيشرفت شغلي داشته باشي؟
دوستاني كه هنوز 20 21 ساله هستين تورو به خدا هميشه خودتون رو از اين لجن زار سياه پاك نگاه دارين....دور نگه دارين.....من سالها بود كه در يك همچين جمع كم سن و سالي نبودم...اون شب احساس كردم كه چقدر بد شدم....چقدر صفاي دلمو از دست دادم.....چقدر اين بچه ها خوب هستند...با صفا هستن...همه مخصوصا" فردوس....اير باس....هاني....مرد پشت پنجره......كل ممد...و..و..و.
بياييد نزاريم جامعه و محيط كار مارو بد كنه....حيله گر كنه....دو رو كنه.
بياييد همون دانشجو هاي با صفا باشيم......بياييد.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٥

عزيزان من
ممنونم از اين همه محبتتون......مرسي عزيزم ....من اون شخصي نيستم كه شما فكر ميكني....اما ارزوي من هميشه اين بوده كه همين باشم.
ادم تو اجتماع چيزهايي رو مي بينه كه تاسف ميخوره....خودمون داريم خودمون رو تنها ميكنيم اونوقت از تنهايي مي ناليم.....خودمون داريم عشق رو ميكشيم اونوقت به خون خواهي عشق قيام ميكنيم......ميگيم چه دنيا بي وفا شده اما خودمون بي وفايي ميكنيم.
اما چرا دوستان؟......چرا ما خودمون رو سانسور ميكنيم؟....چرا عشق رو تو قلبمون خفه ميكنيم؟....چرا اگه كسي رو دوست داريم نميريم تو چشماش نگاه كنيم و بهش بگيم كه دوستش داريم؟.....اين غرور بيجا پدر همه ما رو در اورده...ما رو از زندگي عقب انداخته.....اين سياستهاي مسخره كه در مقابل يار عزيزمون داريم داره عشق رو تو قلبها ريشه كن ميكنه...نابود ميكنه.
طرف رو دوستش داريم اما وانمود ميكنيم كه نسبت بهش بي تفاوتيم .....چرا؟....عاشقش هستيم و شبها زير پتو براش اشك ميريزيم اما فردا صبح كه مي بينيمش بهش ميگيم برو دور شو ....چرا؟من ميدونم چرا.....چون فكر ميكني اگر طرفت بفهمه كه دوستش داري پر رو ميشه....چون فكر ميكني با بي محلي ميتوني اون رو بيشتر به خودت جذب كني.....اما يه روز ميرسه كه يارت ....معشوقت ميره و تنها ميشي...اونوقت از اين دنيا گله ميكني كه بي وفا شدي...اونوقت ميگي عشق دروغه.....اونوقت ميگي پسرا دل ندارن...اونوقت ميگي دخترا بي شعورن....اما عزيز من خودت تقصير داري....چون عشق رو تو سينت خفه كردي....نرفتي زل زل تو چشماش نگاه كني و بگي كه دوستت دارم...بگي كه تورو ميخوام....بگي كه تو روح من هستي عزيزم.
تورو به خدا يه خورده با صفا باشين.......اگه كسي بهتون ميگه كه دوستتون داره ازش فرار نكنين....دستاتون رو باز كنين و دروازه دلتون رو بگشاييد.....نترسين يارتون پر رو نميشه......همين ترسها عشق رو كشته.
يه چيزي هم به اونهايي ميخوام بگم كه عشق رو تو سينشون سانسور ميكنن.....عزيزم.....همين الان بلند ميشي استيناتو بالا ميزني و ترس رو ميزاري كنار و ميري اون كسي رو كه مدتهاست دوستش داري اما تا حالا جرات و جربزه اين رو نداشتي كه شكارش كني رو مثل يه اهو با كمند دلت.....با تير اعتماد بنفست....با تفنگ صداقتت شكار ميكني.
اقا پسر ...مي دوني كه دخترها از اعتماد بنفس و خوش زبوني پسرها خوششون مياد؟..پس بسم الله....اما يادت باشه اعمال شيطاني ازت سر نزنه.....عشقت پاك باشه.
دختر خانوم.....مي دوني كه پسرها از نگاههاي گرم و شيطنت خوششون مياد؟....پس بسم الله....اما يادت باشه اگه پسري رو دوست داري پشتتو بهش نكني و فكر نكني كه با اين كار بيشتر دنبالت مياد....يه بار مياد دو بار مياد اما يه روز كه بهش زنگ زدي گوشي رو مي كوبونه رو تلفون و ديگه خدا حافظ ....چند روز ديگه هم تو خيابون مي بينيش كه دست تو دست يه دختر ديگه دارن قدم ميزنن و دل ميدن و قلوه ميگيرن.
حالا اگه ناله كني و بگي دنيا بي وفا شده ديگه قابل قبول نيست....ميخواستي بي محلي نكني.
فقط يه چيزي بگم و برم.......اهاي دلهاي بيدار.....اهاي تشنگان عشق.....با صفا باشين...با صفا باشين...با صفا باشين.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۸

چه عجب بعد از اين همه مدت اشكال شبكه سيستم من رفع شد....ميگن انكه از ديده برفت از دل برفت...اين هم شده حكايت ما....نه با با من زنده هستم و مخلص همه دوستان...كشيش همچنان وراجي ميكند.....ميدونم ديگه خيلي دير شده اما دلم نمياد يه فاتحه براي فروزان نخونم.....پيشنهاد ميكنم برين و اخرين نوشته فروزان رو بخونين و ببينين دوستان در اخرين نظر خواهي پس از مرگش در 59۰ نظر چي گفتن...ميشه يه خواهشي كنم؟.....يه خورده به خودتون بيايين ....اينقدر چهار چنگولي به اين دنيا نچسبين....تورو به خدا چهارتا قطره اشك نا قابل بريزين...بزارين دلتون روشن بشه....بزارين چشماتون برق محبت بزنه.....بزارين لباتون محمدي بخنده...بزارين دستاتون گرماي شفا بخش مسيح رو داشته باشه.
مدتي دستم از اين شهر اينترنتي كوتاه بود.....دلم براي شهرم تنگ شده بود....مدتي كه نيستي انگار هزار سال از دنيا عقب افتادي.......خيلي سردم شده بود.....يخ كرده بودم.....حالا وبلاگها دارن گرمم ميكنن.
اهاي وبلاگها.....دوستون دارم







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/۱۸

دوستان تا حالا به اين موضوع فكر كردين كه عمر و زندگی شما در اين دنيا يك فيلم هست؟ فيلمي كه سناريوش رو خداوند نوشته و گاهي اوقات هم شما از خدا مي خواهيد كه اين سناريو رو عوض كنه..گاهي هم خودتون يه سناريو مينويسيد و توش بازي ميكنيد.اما هميشه خداوند كارگردان اين فيلم....هميشه.....منظور من از بازي كردن((رل بازي كردن يا تو زندگي فيلم بازي كردن نيست...مطلقا"))....اين يك حقيقت هست كه روند زندگي ما مثل يك فيلم ميمونه....گاهي درام...گاهي اكشن...گاهي هم يك رمان عشقي...اما دوستان عزيز يك مطلب خيلي مهم هست ....اين كه تو بايد بازيگر اين فيلم باشي نه تماشا گر.....اين كه بشيني و ببيني كه موقعيتها از جلوي چشمت رد ميشن و تو فقط نگاه كني كار غلطي هست.....اين مهم نيست كه سناريو زندگي تو چي هست......دراماتيك يا رمانتيك....اين مهمه كه تو خوب بازي كني و دل تماشاگران رو بدست بياري....دل تماشاگر بزرگ...خداي متعال رو بدست بياري.....خوب بازي كني و جايزه بگيري...اخه هم فيلم دراماتيك جايزه ميبره هم رمانتيك.....سناريو مهم نيست...بازي تو و بازيگريت مهمه....به كسي جايزه ميدن كه تو فيلمش خوب بازي كنه......اما امان از روزي كه تو فقط تماشاگر فيلم زندگيت باشي.
چه بهتر كه سناريو رو خودت بنويسي و خودت هم توش خوب بازي كني....اما فراموش نكن كه كارگردان خداست.
اين مهم نيست كه چه شغلي داري....اين مهمه كه تو شغلت نفر اول باشي و موفق.
اين مهم نيست كه چقدر پول داري....اين مهمه كه با پولت داري چه كار ميكني.
اين مهم نيست كه با چه كسي ازدواج كردي.....اين مهمه كه دوستش داشته باشي.
و اين مهم نيست كه چه كسي هستي ......اين مهمه كه هركه هستي ...باشي....ادامه بدي....بازي كني و برنده بشي.
خدايا....مارا بهترين هنرپيشه قرار بده....مبا دا كه بد بازي كنيم.
خدايا ....سناريو زندگي مارا بي رنج و همراه با عشق و ارامش قرار ده.
خدايا....كاري كن كه ديگر بازيگران اين فيلم را دوست بداريم.
خدايا.....پايان اين فيلم پر رمز وراز شاد باشد نه غم انگيز.
و اي خداي بزرگ......مارا از رمز و راز كارگرداني خودت اگاه كن.
امين







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٦/۱٢

دوستان خوبم
اين روح ادمي زاد عجب پيچيده و عجيب و غريبه...گاهي ادم اينقدر حرف تو سينش داره و دلش ميخواد بنويسه كه ول كن نيست...گاهي هم فرو ميره تو سكوت كه انگار زبونش سنگين شده و لال...هر كاري ميكني كه بري تو مود و حالي پيدا كني و چند كلمه اي بنويسي نميتوني ....انگار دست و پات رو زنجير كردن ....خوب چه كنيم ديگه اين هم از اسرار اين روح بينواست....گهي در مسجد و گه در خرابات
گهي طوطي و گه لال مناجات.
و عجب اين بيچاره دل و بي نوا روح پيچيده است..اگر يك روز به حال خودش رها كني معلوم نيست از كجا سر در مياره....اگر افسارش رو به دست بگيري ميبرت به عرش...اگر هم ولش كني از همون عرش با مغز به زمين مي كوبت...اين هست كه مدام ميگن مراقبه و عبادت كنيد تا اين دل بدست شيطان نيافته ....گاهي فكر ميكنم كنفسيوس درست گفت كه ((انسان...زمين نبرد بين خدا و شيطان هست.....گاهي خدا پيروز و گاهي شيطان)) و از اين نبرد جز خستگي براي روح انسان چيز ديگري نيست...زيرك كسي است كه اصلا" شيطان را به اين اوردگاه راه ندهد كه از اين جنگ خسته شود...بلكه اين زمين نبرد را تبديل به ميخانه و زمين بزمي كند كه با خداوند مي گساري كند و مستانه خداوند رو پرستش كند.
اما چه كنيم عزيزان؟......خسته از اين دنيا هستيم...خسته از بي مهري ها....خسته از دروغ....خسته از تركهايي كه بر دل داريم...خسته از افسردگي...خسته...خسته...خسته.
اگر تصميم بگيريم كه متحول بشيم ميبينيم كه راه طولانيست ...بايد كتابها خوانده شود...دلبستگي ها بريده شود...چه راه طولانيست.....بي حوصله هستيم....صبر نداريم....نه..نه....ما ادم اين كار نيستيم...تنبلي ما رو به زمين ميخ كوب كرده....
اما......اما دوست من......سخت گرفتي.....كار رو خيلي پيچيده كردي.....نه ....نه....راه سخت نيست.
براي مستي فقط زدن يك جرعه مي كافيست...يك جرعه مي كه ديگر سخت نيست.......و اگر مست شدي بقيه راه رو خود دوان دوان ميروي....
و اما اين جرعه شراب كدام است كه همه درنوشيدن همين يك جرعه مانده اند ....چراكه اگر نوشيده بودند ميديدي كه همه مست و دوان دوان به سوي حقيقت ميروند.
ميدوني عزيزم اين جرعه شراب چيه؟....همون چيزي هست كه هر روز از جلوي دهنت رد ميشه اما تو دهنت رو ميبندي و اون رو نمينوشي.......دلت ميخواد اون رو بنوشي؟....هان؟...
ادم خوبي باش عزيزم همين....همين و همين....زماني كه داري دلي رو ميشكني صداي كشيش در گوشت بياد كه: اهاي......چيكار ميكني؟...مگه قرار نبود كه خوب باشي.....اين تو واين يك جرعه شراب.....دل رو نشكن و از اين شراب بنوش.
زماني كه قصد داري از كسي بد گويي كني صداي من در گوشت بياد كه: اهاي.......مگه يادت رفت كه چه قولي دادي...بد گويي مغاير خوب بودنه .
به همين سادگي....بله.....به همين سادگي .
تو ادم خوبي باش بقيه راه رو خدا خودش پيش روت ميزاره......خودت نمي فهمي ولي به جلو ميروي....سكان كشتي دلت رو خدا بدست ميگيره.
با خوب بودن بزار زمين دلت اماده كاشت بشه.......كاشت تخمي كه از ان درخت شور و مستي در مياد....ميوه عشقبازي با خدا رو ميده.....
دوستان عزيز .....همين موارد كوچك اگر رعايت بشن......كار اين دل درست ميشه.....
در روز هزاران هزار بار ميتوني خوب باشي اما نميشي.....صدها هزار بار ميتوني جلوي خدا بخرامي ولي نميخرامي.....خودت ميكني...خودت دوست داري بد باشي....اگر همه بد هستند....تو يك نفر خوب باش...به خدا كسي نميگه احمقي...كسي نميگه ساده هستي......بزار خدا تورو تو درگاهش راه بده....بزار يكي از سربازان درگاهش بشي..
از همين امروز شروع كن.......فردا نه......همين امروز.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٦

تنها و خسته در كنجي خزيده اي....ظرف خالي قلبت كه تشنه عشق در سينه ميتپد چه بيهوده ميتپد....و تو خود چه بيهوده ميتپي كه ساغر روحت خالي از شراب اشك دوست ميباشد....به هر كجا كه نظر مي افكني نميبيني تابش خورشيد عشق را.....گويي كه هوايي نيست كه در سينه تو جزر و مد كند و سينه تورا پر از هواي يار كند.....و چه بيهوده است اين خشكه بيابان زندگي اگر در ان شبنم اشك يار نباشد.
اما به يكباره گويي خدا در گوش تو نجوا ميكند كه....اي مرده برخيز كه حالي ديگر امد....شرابي ناب از ابر ديوانه فرو خواهد ريخت و بدن عريان قلب تورا غسل پريشاني خواهد داد.
اي كوهها و دريا ها به رقص اييد كه زمزمه عشق به گوش ميرسد.....اي هفت اسمان مست شويد كه نداي يار به گوش ميرسد....اي بيچاره دل من برخيز كه دم عيسايي عشق جاني دگر بخشيده است......اي خداي من بخند كه بنده تو باز مست شده است.
اي عيسي اي روح خداوند ببين كه پيامبري ديگر همچو تو دم جان بخش دارد كه به همه جاني ديگر ميبخشد و او عشق است كه اين چنين خرامان با ناز مي ايد.
گويي امروز خورشيد از مشرق طلوع نكرده است....امروز خورشيد از قلب خداوند امده است...و غروبش به قلب توست تا عشق جاودانه شود.....گويي رود پر خروش امروز حالي دگر دارد.....همچو زيبا رويي مست مي خروشد و بدن زيباي زلال خود را براي تو كه عاشقي مي رقصاند و عريان ميكند......گويي امروز باد تورا در اغوش ميكشد و به ميكده خداوند ميبرد...گويي درختان ديوانه شده اند كه اين چنين غرق درباد بدن زیبای خودرا همچو رقاصگان عرب ميرقصانند و مي لرزانند... ......گويي امروز خداوند تورا براي هم پياله شدن برگزيده است كه بنوشد و به تو بنوشاند و تو امروز مستي حضرت حق را ميبيني و مست شو اي بنده و خودرا در اغوش مستانه حق بيانداز و به خواب برو تا در ان خواب اسرار خدايي را ببيني.
و اين است قدرت عشق كه چنين ميكند با بينوا دل من
عزيزان من .....هميشه عاشق باشيد







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٦/۳

یه سوال.....ایا دوست داری مرتب و شیک باشی؟شیک بپوشی و بوی خوب بدی؟به نظرت خوبه که یه پسر خوش لباس باشه وصورتش اصلاح شده و یک دختر با ارایش جذاب و عطر خوشبو؟.....ای بابا این کشیش هم مثل اینکه به سرش زده...خوب معلومه که این چیزا خوبه!!!!!
در روز چند بار به وضع ظاهری خودت میرسی؟چند ساعت رو برای ارایش خودت که وسواس هم داری جلوی اینه صرف میکنی؟...میدونم که دلت میخواد وقتی از خونه میری بیرون همه بگن وای عجب تیکه ای هست چه دختر جذابیه....چه پسر خوش تیپ و خوش لباسی هست...
یه سوال دیگه......عزیزم چند بار در روز روحت رو ارایش میکنی و بهش جلا میدی؟.....میگی ینی چی؟...مگه روح رو هم میشه ترو تمیز کرد؟؟؟!!!!
بله که میشه....منتها ما یادمون میره که این روح عزیز رو ببریم حمام و یه دستی به سر و روش بکشیم.
داری تو خیابون راه میری.....میبینی پیر مردی از کار افتاده گوشه پیاده رو نشسته و با شرم دست گدایی دراز کرده.....اهان حالا رسیدی به حمام روح .....اینجا همونجاست که میتونی روحت که کدر و کثیف شده رو ترو تمیز کنی......از توی کیف پولت یه اسکناس نو رو که مبلغش کم هم نیست رو در میاری....میری جلو میگی سلام پدر.....به چشماش نگاه میکنی و لبخند میزنی.....اسکناس رو با احترام بهش میدی و میگی من رو دعا کن.....مبادا یه سکه بی ارزش رو به سمتش پرت کنی....باید همون اسکناسی رو که دوست داری مال خودت باشه با لبخند بهش بدی وگرنه حمام روحت بی اب هست که فایده ای هم نداره.
حالا میبینی که انگار سبک شدی....انگار چرک و کدری روحت از بین رفته.....روحت داره نفس میکشه....اخه ما چرا اینقدر روحمون رو خفه میکنیم؟
سرت رو بالا کن.....میبینی که خدا هم داره بهت لبخند می زنه.
ساتیا سای بابا که یک عارف بزرگ هندی هست میگه بهترین مراقبه و عبادت (((خدمت به مردم هست)))بدون ریا و با صفای کامل.
توصیه میکنم کتاب ((حضور استاد )) رو که مجموعه گفته های سای بابا هست رو حتما" بخونید.
دوستان با صفا باشید....دوستان به همدیگه کمک کنید.....دوستان سود دیگران رو سود خودتون بدونید....عزیزان عاشق همدیگه و نهایتا" عاشق خدا باشید.....یه کمی هم به فکر زینت درون و روحتون باشید...اجازه بدید روحتون متعالی بشه.....به خدا قسم ما نیامدیم که بخوریم و مال دنیا رو جمع کنیم و توش شنا کنیم....ما امدیم که روحمون رو با دیگران و خدا یکی کنیم.....امدیم که به خدا بگوییم از اینکه بشر رو افریدی پشیمان مباش از تکه های وجود عزیزت که در جسم ما قرار دادی بخوبی مراقبت میکنیم و با عشق اماده وحدت اعلا و پیوستن نهایی میشویم.
عزیزم ...دوست من....همه ما غم بزرگی داریم که ان غم را حس میکنیم اما از علتش بی خبریم......غم دوری فرزند از مادر ....غم دوری عاشق از معشوق....غم اینکه تنها هستیم و از اصل جدا ماندیم.
ای دریای عشق الهی.... ما را با خود از این دیار تنهایی ببر
ای مادر مهربان و عاشق....مارا در اغوش بگیر و ببوس
ای انکه از تو جدا ماندیم.....ما را وصل و مست کن
ای خدای بزرگ.....چشمان دل مارا با نور خود روشن کن.








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٢۸

دوستان خوبم
دست همه دوستاني كه برام پيغام مي زارند و نظر ميدن رو ميبوسم.....شرمنده ميكني عزيزم ...خدا كنه لياقت اين همه ابراز لطفت رو داشته باشم.
نتونستم تو سفرم به وبلاگها سري نزنم.....بد جوري ادم رو معتاد ميكنه.....يه مدت كه نيستي انگار از دنيا عقب افتادي.
يه چيزي به ذهنم امد دلم نيومد بهتون نگم.....يه چيزي كه شايد هر روز باهاش سرو كار داشته باشين اما بهش توجه نكنين.....ابزاري خوب براي سرور و شعف.....براي سماع و رقص....براي تخليه بارهاي منفي.
گوش دادن به موسيقي و حس گرفتن از اون خيلي براي روح ادمي زاد لازمه....فكر كن يه روز خسته از سر كار ميري خونه....يه موزيك هيجان انگيز با صداي باس قوي كه كيفيتش خوبه رو تو دستگاه ميزاري صداشو بلند ميكني (همسايه هارو بپا).... لباس راحتي ميپوشي و خلا صه با موزيك حال ميكني....اگه ادم باحالي باشي يه تكوني هم به خودت ميدي....ويا اگه تو مودش بودي سماع ميكني يا هد بنگ (سر تكون دادن و چرخوندن سر در موسيقي هارد راك و متال درست مثله درويشاي خودمون).....ممكنه از شنيدن موسيقي و شعفي كه بهت دست ميده تو چشمات اشك جمع بشه كه نشون ميده زمينه هاي عارف شدن هم داري و روحت والاست.
دختري رو ميشناختم كه ميگفت بهترين تفريح پدرم اينه كه مشروبي بخوره و اهنگ مورد علاقش رو بزاره و من و مادرم براش برقصيم و پدرم بلند بلند دست بزنه و قربون صدقه من و مادرم بره.......ببينين دوستان اينها نشونه هاي يك زن و مرد خوشبخت هست...ببينين اين مرد چقدر عاشق زن و دخترشه.
چه اشكالي داره تو كه تنها نيستي به يارت بگي كه برات قر بريزه و دلت براش ضعف بره.....به اندام زنانه زيباش نگاه كني كه چطور اينقدر با انعطاف مثل مار زنگي كه تو موج دريا افتاده برات تكون ميده و دل تو غش ميره.... و چه قشنگه اين غش رفتن ها .
من عقيده دارم تجسم يافته موسيقي همون بدن زيباي زن....با قوسهاي حساب شده زيبا......با انعطاف موم گونش....با حركات موجي ماهي گون به هنگام راه رفتن هست.
خلاصه از اين نعمتي كه خدا بهتون داده براي ارامش و شعف استفاده كنيد اما گناه نكنيد.









نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/۱۳

عزيزان
از تمامي دوستاني كه نوشته هاي من رو ميخونن و نظر ميدن بي نهايت ممنونم....ممنون عزيزم كه اينهمه خوبي.
اچاريا(يك فيلسوف هندي) از زبان رامانوجا كه يك عارف هندي هست ميگه كه خدا عشقه و رسيدن و وصل به او امكان نداره مگر اينكه عاشق بشين و درسهاي اوليه عشق به خدا رو بايد از عشق زميني بياموزيد(نوشته شده در كتاب زندگي به روايت بودا)....اگر عشق زميني رو تجربه كردين و حالت و شيريني اون رو چشيدين ميتونين اين عشق روبه پرواز دربيارين تا به خدا برسه.....نميدونم....شايد بدوني مراقبه يعني چي...يعني تمركز و ارامش با يكي از روشهاي تمركزمثل مديتيشن(تي-ام) و يا يوگا و ذن..... خواندن نماز و عبادت در هر ديني هم نوعي مراقبه از نوع والاست....براي همينه كه خداوند بر خواندن نماز در دين ما خيلي تاكيد كرده.....اما به سخن اچاريا گوش بدين كه چه زيبا گفته....اون ميگه انسان اگر در حالت عشق باشه نوعي مراقبه هست.....يعني تو كه عاشق هستي و شور و حال عشق و .نياز و مستي كه در دل داري رو حس ميكني ....در حالت مراقبه هستي......چشمان دلت بازه و گوشهات اماده شنيدن صدايي اشنا....براي همينه كه ما ايرايي ها به كسي كه عاشقه ميگيم ما رو هم دعا كن چون دعات زود مستجاب ميشه ....چون اون در حال مراقبه هست و خودش خبر نداره.....اره عزيزم تو از حال خودت خبر نداري كه در چه مرتبه اي هستي.....صبر كن...يه لحظه به من گوش بده....از اين حاله عرفانيت استفاده كن و ميان بري بزن....ميان بري به وصال دوست.....تو حالتي داري كه در اين حالت صداي خداوند رو با قلبت بهتر ميشنوي....پس بشنو...در اين حالت روحاني كه عشق معشوق براي تو ايجاد كرده استفاده كن و از خدا ياد كن و با او حرف بزن...به هر روشي كه دوست داري حرف بزن.....اما بزن...و بزن.
وداها(عرفان و طريقتي كهن در هند و چين ) در هجده هزار سال پيش و لاماها در شانزده هزار سال پيش... قبل از تولد مسيح و محمد(ص) عقيده به چرخه كارما داشتن....در چرخه كارما گفته شده كه كل هستي ذره اي كوچك از ذات الهي هست كه به خواست خداوند براي كسب تجربه از وجودش جدا شده و بصورت مخلوقات كل هستي در امده كه تجربه اي كسب كنه و نهايتا" هم به وجود الهي برمي گرده و دوباره در ذات الهي حل ميشه......امروزه دانشمندان عقيده دارند كل هستي كه كهكشان راه شيري قسمت كوچكي از ان هست از يك منبع بزرگ در اثر یک انفجار به نامBIG BANG جدا شده و روزی دوباره با اون در محلی به نام BLACK HOLE پیوند می خوره و وصل میشه.
.....ايا اون منبع عظيم خداوند نيست؟.....ايا ما انسانها و همه مخلوقات روزي به اصل خودمون كه خداونده بر نميگرديم؟.....ايا مولوي و حافظ و تمامي شاعران و عرفاي ديگر....چه ايراني چه هندي چه چيني چه سرخپوست(مثل دون خوان) به اين مطلب اشاره نكردن؟....ايا تمامي پيامبران از ادم تا خاتم....از حضرت ابراهيم تا محمد(ص) نگفته اند كه روح ما از خداست و روزي هم به او بر ميگرده؟...البته كه همه و همه همين رو گفتن و نه تنها دراديان مختلف بلكه در طريقتهاي مختلف در سراسر دنيا گفته شده كه ما از روح خدا هستيم و روزي به اون بر ميگرديم.....براي تجربه امديم و بايد بار سفر رو ببنديم .....ميبيني كه اين حرفها كه در اسلام يا مسيحيت يا يهود گفته شده و از دريچه دين به اون نگاه شده......يك حقيقت انكار نشدني هست كه از هجده هزار سال پيش هم عرفاي كهن در حالت مراقبه اون رو فهميده بودند و گفته بودند.....بازم قبول نداري؟ايمان نداري؟.....نه ديگه نميتوني قبول نداشته باشي....ديگه نميتوني از سر منزل مقصود فرار كني.....ديگه نميتوني خوب نباشي...ديگه نميتوني عاشق نباشي.....عاشق باش و اين عشق رو با بوي معبود معطر كن.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٩

عزيزان من
از همتون ممنونم كه به من لطف دارين.بعضي دوستان نظراتي مخالف من دارن....اما دوستان من به دنيا از دريچه طريقت نگاه ميكنم ...زندگي و عشق براي من نوعي مستي و مستانه رقصيدنه.....ميرقصم و شما رو به اين رقص دعوت مي كنم تا حضرت حق ببينه و از افريدش لذت ببره و اين رقص بشه يه عبادت ملكوتي.
و اما خوشبختي.....كي ميتونه بگه خوشبختي چيه؟.....هر كس چيزي ميگه....ميگن مال دنيا و پوله كه ادم باهاش راحتتر زندگي كنه...ميگن سلامته...ميگن همسر خوب داشتنه....ميگن شغل خوبه .....و هزارتا چيزه ديگه...به نظر شما خوشبختي هميناست؟....پس چيه؟
توكه تو ماشين گرون قيمتت نشستيپس چرا اخمات تو همه و از اين دنيا مي نالي؟.....تو كه خونت سر به مليارد ميزاره پس چرا حالت خوب نيست؟......تو كه همسر خوبي در كنارته پس چرا احساس خوشبختي نميكني؟......
عزيزان من .....خوشبختي يك احساسه كه بايد در درونتون بدنبالش بگردين نه در متعلقاتتون.
البته كه براي بعضي ها خوشبختي رسيدن به منزل زيباست...چون خونه زيبا در ارزوهاشون بوده و حالا ارزوش به تحقق پيوسته.
البته كه براي بعضي ها خوشبختي داشتن همسر زيباست چون از زماني كه خودشون رو شناختن دلشون مي خواسته همسرشون زيبا باشه و اين يك ارزو بوده....و هستن كساني كه همسرشون زيباست اما احساس بدبختي ميكنن.
من قبول و ايمان دارم كه خوشبختي حقيقي وصل به خداست و در اين شكي نيست....اما نميشه از همه انتظار داشت كه صوفي بشن و از دنيا دل بكنن...اما ميشه اونها خوشبخت بشن و ارام.....و نتيجه خوشبختي همين ارامشه...و تو اگه به ارامش رسيدي خوشبختي.....و كاري كن كه خوشبختيت خدا پسندانه باشه....لازم نيست از دنيا دل بكني و صوفي بشي....اگر هم شدي كه چه بهتر.
اي دوست....اگر خوشبختي رو مي طلبي اول ارزوها و خواسته هات رو بشناس بعد تلاش كن كه به اونها برسي اما فراموش نكن از راه درس و خداپسندانه باشه......اونوقت اگه تو يك الونك هم زندگي كني احساس خوشبختي مي كني.
انتخاب همسر در خوشبختي خيلي مهمه....شوخي نيست قراره يك عمر باهم بخورين و بگردين و بخوابين و زندگي كنين....ببينين از همسرتون چه انتظاري دارين.....دوست دارين چجوري حرف بزنه؟...دوست دارين كم حرف و اروم باشه يا خوش سرو زبون وداغ؟..دوست دارين فعال و بزن بهادر باشه يا اروم و خانه دار كه سرشو به خونه و كار خونه گرم كنه؟....دوست دارين چاق و توپولي باشه يا لاغر و مانكني؟...اره دوستان نخندين.....همين چيزاي كوچيكه كه ممكنه ارزوهاي ما باشه و اگه بهشون نرسيم و يك انتخاب صحيح نكنيم يا بايد جدا بشيم و يا بايد به انتظار مرگمون بشينيم....من نميگم چي درست و چي غلط...من ميگم و فرياد ميزنم(( به انچه مي خواهيد برسيد تا احساس خوشبختي كنيد))...در مورد انتخاب زن به اقايون بگم كه نجابت و زيبايي و تحصيلات و..و...و...رو كه همه ميخان و يك الگوي كليه اما تو چي چيزي ميخاي و الگوي تو چيه؟.....اخه الگوي من با تو و ديگري فرق ميكنه......چه چيزي به مزاقت سازگاره؟....يه تست ساده بهت بگم....ميخاي بدوني همسرت رو دوست داري يا نه؟نامزدت رو دوست داري يانه؟.....ازش دور شو....برو سفر ...چند روز نبينش.....اگر دلت تنگ شد و تاپ و توپ كرد پس دوسش داري....اما خدا اون روز رو نياره كه بگين راحت شدم و برين دنبال عشق و حال خودت.كه زره ای در دل شما جا نداره.
پس ايجاد علاقه نه به محبت...نه به نجابت...نه به سواد..و...و...و...به درون خودتون مراجعه كنين ....معيار انتخابتون چيه؟پس دنبال همون برو و سعي كن معيارت خدا پسندانه باشه و كثيف نباشه.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٧

دوستان عزيز
امروز خيلي تو نوشته هاي دوستان چرخ زدم.....سرم گيج رفت ولي لذت بردم.
همتون صادق و با صفا هستين....مخصوصا" اونهايي كه از زندگي شخصي خودشون ميگن esinخانوم كوچولو.....اما بازم يه دردي رو تو تنه اكثر دوستان ميبينم...ميبينم تنها هستي....ميبينم ميگي عشق دروغه....ميگي اخر عشق جدا شدنه....ببينم... اگه من يه تجربه بد داشته باشم اون رو بايد بكنم يه قانون كلي؟اگه يار شما رفت پس هر معشوقي رفتنيه؟
مي دونين چرا اين اتفاقات مي افته؟.....بزارين بگم.......براي اينكه ما هنوز عشق رو نميشناسيم كه مزه مزش كنيم....هننوز بلد نيستيم عشق بورزيم....هنوز بلد نيستيم يك معشوقه عاشق باشيم يا اگه عاشقيم هنوز نميتونيم معشوق باشيم.....اصلا" بگين ببينم عشق چيه؟....كي بوجود مياد؟......تو الان عاشقي؟....چه حالي داري؟....عشق گريست؟خندست؟دوريه ؟نزديكيه؟....پس اين پدر سوخته چيه كه همه رو گرفتار كرده و اونهايي رو هم كه گرفتار نكرده تشنه؟...بابا والا به خدا سخت گرفتينش.....بيخودي پيچيدش كردين....ازش غول ساختين....نشنيدين كه ميگن سخت گيرد اين جهان بر مردمان سخت گير؟خوب ملومه ديگه تو سخت ميگيري و دنيا هم به تو سخت ميگيره....
عزيزان ...دوست داشتن رو از عشق جدا نكنين....اينقدر تعاريف عجيب و غريب براي عشق نسازين...همينه كه عشق رو مجهول كردين....ثقيل كردين.
وقتي درجه دوست داشتن بره بالا و غلظتش زياد بشه ديگه بهش نميگن دوست داشتن.... ميگن عشق....ميگن عاشقي....با همون پاكي دوست داشتن....با همون قداست.
و اما عشق....عشق...عشق.....بايد اين كلمه رو فرياد زد و گريست.....بايد با اين كلمه متولد شد و رفت....بايد با اين كلمه با خدا حرف زد و عبادت كرد...بايد با اين كلمه يار رو پرستيد....بايد با اين كلمه رقصيد و سماع كرد...بايد...بايد...بايد..........يه جوري شدين نه؟..يه چيزي داره تو گلو تون رو فشار ميده نه؟....و اين معجزه عشقه كه هروقت نامش مياد اينجوري ادمارو بهم ميريزه...چون عشق سرشت من و تو هست....روح من و تو هست....زماني كه خدا انسان رو از خاك مثل يك كوزه گر مي افريد...عاشق بود و مي گريست و اشك خدا بود كه من و تورو اين چنين ديوانه كرده.
ادمي براي گريز از تنهايي عاشق ميشه...گاهي هم عاشق بي معشوق!......تو به دنبال خودت ميگردي.....اگر چيزي شبه به خودت رو پيدا كني عاشق ميشي......تو بدنبال اينه ميگردي كه خودت رو توش ببيني.....و اگه ببيني عاشق ميشي...هرچه اينه شفاف تر –تو عاشق تر و ديوانه.....و اين همون درك كردنه....كسي تورو درك ميكنه كه مثل تو باشه...مثل تو بخنده و با تو گريه كنه....و چه عزيزه اين گريه ها.
عزيزم....به دنبال اينه باش نه چيز ديگر.







نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٦

دوستان مهربانم
چند روزي ميشه كه به وبلاگها سري ميزنم و دلم نمياد كه همشون رو نخونم.
اما چيزي كه متوجه شدم اينه كه اكثر نوشته هاي دوستان در مورد تنهايي و عشق هست.....در مورد بي وفايي يار...در مورد دلهاي شكسته.
تنهايي چرا دوستان.....مگه نه اينكه خداوند انسان رو از دو جنس مذكر و مونث افريده و جمعيت زنان جهان تقريبا برابر مردها هست؟پس چرا تو كه در ايران يا خارج از كشور هستي تنهايي و درد تنهايي تورو افسرده كرده و تو كه يار يا همسري داري باز روحت تشنه محبته و تنهاست؟چرا؟
چرا بايد از در و ديوار به اين قلب بينوا فشار بياد؟ چرا؟
چرا ما كه ميدونيم داروي اين قلب شكسته وصال ياره پس چرا خودمون رو درمان نميكنيم؟چرا عاشق بي معشوق هستيم؟؟چرا؟ چرا؟ چرا؟
غرور بيجا....نداشتن صداقت....خيانت و نداشتن ايمان ما رو به اين روز انداخته.
تو كه يار يا همسري داري چرا بهش عشق نميورزي؟......باهاش صادق نيستي؟.....از مي وجودش نمي نوشي كه مست بشي و همين مستي علاج تنهاييت بشه؟
اي خيانت كاري كه جواهري در خونه داري اما سرت رو با سنگ و كلوخ خيابان گرم كردي بدون كه علاج درد روحت همون گوهر خودته كه ازش بيخبري.اين سنگ و كلوخ جزخراش بر روح و قلبت خاصيتي ندارن.
مشكلات ريز و درشتي تو ايران هست اما مرد هاي ايراني يه نعمت عزيز دارن كه خودشون ازش بي خبرن...يه شراب ناب دارن كه نوشيدنشو بلد نيستن.
دختر ايراني اين نعمته..... به گرمي....باهوشي.....زبلي و پدر سوخته بازيهاش نميتونين تو كشور هاي ديگه پيدا كنين.اين جلبي و خورده شيشه هاي لذيذ ايراني ها رو محاله جاي ديگه ببينين.اونهايي كه مثل من بخاطر شغلشون يا ماموريت كاري يه چرخ كوچيكي تو كشور هاي ديگه زدن و مدتي هم ميون مردم غير ايراني زندگي كردن مي فهمن من چي ميگم.شايد بتونيم تو كشور هاي عربي ....تركيه....امريكاي جنوبي و جنوب اروپا انگشت كوچيكه زن ايراني رو پيدا كنيم.
حالا كه تو همچين نعمت عزيز و يار يا همسر با ارزشي داري پس چرا خسته اي؟...افسرده اي؟....روحت گرسنست؟...به قول معروف اب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم!
دواي درد تو چشماي عميق يارته پس بهش زل بزن و اروم شو.....اغوش گرم يارته پس در اغوش بكشش و مسرور شو....لبهاي مستانشه پس ببوسش و مست شو.
اشتباه نكنيد....اگه بعضي از دخترها بد شدن تقصير بي محبتي ما مرداست......اگه دخترها بي وفا شدن علتش اينه كه بي وفايي ديدن...اگه دل تورو شكستسن به دليل اينه كه تو و من و پسر هاي ديگه دل شكن شديم.با عشق ورزي به يارت.....با صداقت.....با محبت......با كندن يه شاخه گل از قلبت و همراه كردن بوسه اي از لبانت و كاشتن اون در قلب معشوقت ميتوني اين ذهنيت بد رو كه ميگن مرد ها حوس بازن و بي وفان رو از سر و دلش بيرون كني.
غذاي روح گرسنه تو همون روح گرسنه يارته...پس ببلعش تا هردو سير و مست بشين و مستانه اين راه پر دست انداز زندگي رو با سرور و شادي طي كنين و از اين عشق دنيوي كه بوي خدا هم ميده به عشق لاهوتي برسين كه هدف از افرينش چيزي بجز عشق و عبادت خدا نيست.
پس چرا باز نشستين؟
بسم الله...........









نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٥

چه دنیای عجیبی.....چه خلقت پر رمز و رازی.....چقدر سوال......چه بی جواب....پریشانی....پریشانی...پریشانی.
اما نه....آروم باش....پریشان نباش...قرار نیست همه چیز رو بفهمی.....قرار نیست خدا باشی....اما یادت باشه که قطره ای هستی از ان دریا.....دریای عظیم خداوند....و قطره دریاییست به اندازه قطره و اگر تو چنین نخواهی قطره ای هستی به همان کوچکی قطره.
من...تو....همه و همه رسالتی داریم که فراموش کردیم...وظیفه ای داریم که یادمون رفته.
تک تک ما به این دنیا امدیم که ماموریتی رو که از طرف خدا داریم انجام بدیم و چیزی رو بفهمیم و بریم.
فکر کردین که فقط امدیم خودمان بخوریم و بخوابیم و پولدار بشیم و...و...و....؟؟؟من نمیگم که نخورید و نخوابید و یا گوشه خیابون زندگی کنین...چه اشکالی داره دیگری رو هم سیر کنین؟چه اشکالی داره دوستتون رو هم پولدار کنین؟و دوستان عزیزمن.... چه اشکالی داره لذت دیگران بشه لذت شما......اگر میبینید که دوست یا همسایتون داره خوب زندگی میکنه حسادت چرا؟اگر میبینید که اتومبیلش شیک و گرون قیمته عقده چرا؟و تو که تنها هستی اگر معشوقی رو تو بغل عاشقی میبینی غصه نخور ....لذت ببر و سعی کن عاشقان رو به معشوقانشون برسونی و از این وصل لذت ببری.
روح خودتون رو در جسمهای دیگران پخش کنین و بشین دریا و لذت ببرین از خوشبختی دیگران.
و این رسالت توست در این دنیا.








نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٥/۳

به اين دنيا امدي كه تجربه كني.نيامدي كه لذت ببري.اگر لذت بردي اين لطف خداست و اگر رنج بردي لطفي بزرگتر زيرا در رنج است كه لذت معنا ميشود نه در لذت.ما بدنيا امديم كه تجربه كنيم درد را تا بهنگام نزول لذت با تمام وجود لذت ببريم و اين بازي خداست.و دوستان... قرار نيست که تمامی لذتهارا در این دنيا بچشيم....چون اگر اينطور بود بايد خدا دنيای پس از مرگ رو تعطيل ميکرد.کسی که در بيابان تشنه هست قدر اب رو ميدونه نه کسی که غرق در اب هست...به اطراف خودتون نگاه کنين.....چی ميبينين؟خستگی؟افسردگی؟کم پولی؟تنهايی؟و..و...و...يا اینکه چشمانی که باهاش الان دارين کشيشی رو ميخونيد و دستانی که باهاش موس رو حرکت ميدين يا همسر و يا ياری که متعلق به شماست و تا امروز از برق چشماش و لطافت دستاش و اغوش عزيزش غافل بودين...اينا خستتون کرده؟....دلتونو زده؟....فکر کردين تا بوده همين بوده؟نه عزيزان...هستن کسانی که از همين نعمتهايی که شما فکر ميکنيد نعمت نيست محرومند....نزارين خدا تشنتون کنه تا قدر اب رو بدونين....و اگه تشنه هستين مطمئن باشين که روزی سيراب ميشين و اون روز هست که لذت نوشيدن اب رو حس ميکنين.
يه پيشنهاد.....همين امروز برين و معشوقتون رو بغل کنين و به چشمای خوشگلش زل بزنين و با تمام وجود ببوسينش....دستای گرم و عزيزشو تو دستاتون بگيرين و فشار بدين....بهش بگين که دوسش دارين....بزارين اين بار از قلبتون برداشته بشه.
اهان.....حالا شد......ديدين اين دنيا چه قشنگه....ديدين چه گوهری داشتين و از اون غافل بودين.






نویسنده : کشیش دیمیتریوس ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٢

سلام دوستان عزیز.
بالاخره به اصرار دوستان وبلاگ نویس رضایت دادم که قلم دست بگیرم و این کله درهم و برهمم رو بتکونم رو کشیش....و اما چرا کشیش....نه اشتباه نکنید.....من نه مسیحی هستم و نه کشیش!!!اما بدلیل علاقه زیادم به حضرت عیسی و قداست منجی عالم عیسای ناصری هم سفر مهدی موعود این اسم رو انتخاب کردم...اشتباه نکنید قرار نیست در نوشتهام کشیش باشم و تبلیغ دین مسیحیت رو بکنم...اما کسانی که شیرینی عرفان مسیحیت رو چشیدن درک میکنن که من چی میگم...عاشق باشید و اگه غیر از این باشه مرده ای بیش نیستین.